جشن تولد پارسال یادت هست بابا ... عکس مان را که دوست داشتی بزرگ چاپ کرده بودم و بهت کادو دادم آن روز نمی دانستم این آخرین عکسمان می شود؛ تا دیدی گفتی: یادگاری خوبی می شه ش ش.
یادت هست آرزو کردی سال دیگه همه مریض های هم اتاقی ات را به جشن تولد 60 سالگی ات دعوت کنی.یادت هست با پرستارها برایت تولدت مبارک خواندیم و اشک در چشمانت حلقه زد.

پدر دوباره 14 مهر شد...این تقویم لعنتی امان نمی دهد.
تو به خانه جدیدیت رفته ای قطعه 4 بشت زهرا و من آمده ام به کشور وایکینگ ها. مریض های آن اتاق هم در همسایگی ات خوابیده اند آرام و بی صدا.
امسال برایت جشن تولد گرفتم عکست را میان گلها گذاشتم و با کمک دوستان جدیدم شله و زرد و حلوا پختم...دوستان ایرانی ام به یادت سکوت کردند پدر شله زرد ها را پخش هم کردم عین ایران ، بن آمریکایی بودایی مذهب، الودیس فرانسوی،روبل بنگلادشی، بارا سوریه ای و زوزانا اهل چک هم به زبان دل خودشان یادت کردند.
می دانی که 30 سالگی عجیبی را پشت سر می گذارم، مرگ آرامت در آن شب بهاری، مهاجرت از ایران، شروع دوباره درس و دانشگاه، سر وکله ردن با آدم های جدید و عجیب و تنهایی.
می دانم که هستی مثل آن شبی که آهنگ محبوبت را گذاشتم و اتاقم بوی توتون کاپیتان بلک را گرفت مثل هر لحظه ای که فکری یا نیازی می کنم و با تو حرف می زنم به یک ساعت نکشیده همه چیز را فراهم می کنی.
پدرم 60 سالگیت مبارک به من آرامش بده عشقت را دریغ نکن.
نظرات ()
عمو کوچیکه تقویم را ورق زد و روزها را شمرد و گفت:خب می شه 29 اردیبهشت.
چشمانم مادرم پر از اشک شد و گفت:خدا بیامرزدت، چهلمت افتاد روز تولد شراره.انگار تمام بند بند بدنم از هم باز شد.باور نمی کردم این اتفاق را.
آه از این اردیبهشت ...پدر امسال به جای اینکه برایم کیک بخری و سر به سرم بذاری باید یا کلی مهمان بیام سر مزارت و بگم 40 روزه که رفتی و حتی برای تولدم زنگ نزدی، تو که از این اخلاق ها نداشتی.
پدر جان می بینی این روزها تهران مثل حال و هوای من بارانی است و چه خوب که باران می بارد دیگر کسی به صورت خیس از اشکم خیره نمی شود گویی باران گونه هایم را شسته.
هرسال وقتی به ماه اردیبهشت می رسیدم حس پرواز داشتم و به معنای واقعی اردی بهشتی بودم اما امسال...
تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظهها جاری است
چگونه عکس تو در برق شیشهها پیداست
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است
هنوز پنجره باز است
تو از بلندی ایوان به باغ مینگری
درختها و چمنها و شمعدانیها
به آن ترنم شیرین به آن تبسم مهر
به آن نگاه پر از آفتاب مینگرند
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفتهاند
ترا به نام صدا میکنند
فریدون مشیری
نظرات ()آخرین عکس بابا چند ساعت قبل از کوچ
دستش را گرفته بودم اما حواسم به تلویزیون بود. گفت: ش ش، برگشتم نگاهش کردم. گفت: جان چه نگاه خوشگلی کردی بابایی.
خندیدم گفتم خوابت نمی بره؟ گفت :نه ... داغم.
رفتم کمی عرق بهار نارنج آوردم و بهش خوروندم و بعد دوتا گلوله پنبه ای روبا عرق بهار نارنج خیس کردم و روی چشمهاش گذاشتم آروم شقیقه هاشو ماساژ دادم و دستش رو گرفتم تا خوابید مثل یه بچه. صورتش رو بوسیدم بوی بهار نارنج می داد. صبح وقتی می رفتم سر کاربیدار بود گفت: خیلی خوب خوابیدم بابایی برام دست تکون داد و من رفتم ... دریغ از این که بدونم این آخرین صبحی است که پدر هست.
امروز 6 روز است که صدایش، نگاهش و دستانش را کم دارم. هر گوشه ای را نگاه می کنم یاد و خاطره اش به من لبخند می زند. پیپ و توتونش را قایم کرده ام تا بویش برایم جاودانه بماند. پسته هایی که برایش خریده ام دست نخورده باقی مانده و آخرین عکسی که اردیبهشت سال پیش گرفتیم روی دیوار اتاقم بهم لبخند می زند. هر چقدر گریه می کنم آرام نمی شوم انگار منتظرم این کابوس تمام شود یکی بیدارم کند.
بابا تو خودت از همه بهتر می دانستی که عمرت به دنیا نیست روزای عید همه دوستان و آشنایان از راه دور و نزدیک به دیدنت آمدند با زبون خودت از همه حلالیت گرفتی ،چند ماه پیش گیر دادی که خونه رو رنگ کنیم و پارچه های رو مبلی رو عوض کنیم می خواستی خانه برای مهمانی ات آماده باشد.بابا تومی دونستی که داری میری.جمعه از بیمارستان مرخص شدی اومدی به خونت سر زدی و حموم کردی و شاهین ریشت رو زد ویکشنبه برای همیشه رفتی.رفتی و از ش ش خداحافظی نکردی...
یادت می آید سال پیش جشن تولدت را در بیمارستان گرفتیم و قرار شد که همه مریض های اتاق 2 برای جشن تولد 60 سالگیت به شمال بیایند اما تقدیر این قرار را نپسندید و تا امروز 3نفراز هم دردانت رفته اند. گویا سرنوشت تمام بیماران بخش خون مردان یه جوره ...مرگ.

بابا می دونم که الان جات خیلی خوبه و درد و نگرانی هایت تمام شده. بابایی می دونم که الان درونت خنک شده از عذاب شیمی درمانی و پرتو درمانی و هر درمان دیگه ای خلاص شدی اما باورت نمی شه که من چقدر رنجورم و داغت آتیشم زده.
بابا هیچ کس تو این دنیا بیشتر از تو منو دوست نداشته و نخواهد داشت. پس عشقت رو ازم دریغ نکن. امروز دارم می رم سر مزارت تا شاید آروم بشم. نگاه آخر به صورتت همیشه با من می مونه ...راحت دراز کشیده بودی با موهای جو گندمی و صورت سه تیغه خوشگل وداشتی مثل همیشه لبخند می زدی...بدون دلم برات خیلی تنگ شده...گریه امانم رو بریده.
گلوی ساز دلتنگی پر از فریاد خاموشه دوباره سر بده هق هق بذار دست صدا رو شه
پی نوشت :از همه دوستان و همدلانی که در این مدت بهم تسلی دادن واقعا ممنون.
نظرات () 
گاهی وقت ها، وقتی لحظه هایت خاکستری شده باید تک و تنها بلند شی و خیابان ولیعصر را گز کنی و آنقدر بروی تا از نفس بیفتی از میان آدم ها و صورتک ها بگذری و به درونت فکر کنی مهم نیست به جایی برسی یا نه. گاهی وقت ها فقط باید رفت، رفت تا نرسید.
گاهی وقت ها باید زندگی را خیلی ساده بگیری به سادگی یک نگاه و عمق لحظات شادی و تنفر. من بر اساس زرنگی احمقانه یک اسپرم به دنیا آمده ام و دیر یا زود بر اساس یک تصادف احمقانه می میرم و این معادله خیلی ساده است معادله ای تک مجهولی که تنها مجهولش منم.نمی دانم با این من چه کنم.
گاهی وقت ها که خوشحالی باید برگردی و لحظات خاکستری ات را یادآوری کنی و بدانی که دیوار غم و شادی خیلی کوتاه است و کودک حوادث ممکن است خیلی زود به سوی دیگر دیوار سرک بکشد پس باید ایمان آورد به تزلزل لحظات غم و شادی. هر آنچه هست میرا و گذرا است.
گاهی وقت ها باید همدردی کنی و تفاوت ترحم و دلداری را بدانی. بدانی که ان مرد جوان بستری در بیمارستان خود عمق فاجعه و درد را می داند اکنون فقط نیازمند دلداری تو است. او گوشی می خواهد برای شنیدن فقط همین.تو از رنج او بی خبری و هرگز دلسردیش را نخواهی فهمید.
گاهی وقت ها باید سعی کنی فقط نباشی، وقتی حضورت دردی را افزون و نگاهت روی کسی سنگی می کند سعی کن نباشی. تو خود بهتر از هر کسی می توانی این رنج را تسلی دهی و شاید گاهی تنها راه نبودن باشد.
...امان از این گاه ها ...امان از این وقت ها...
نظرات ()اول: از ازدحام این روزهای شهرم می ترسم ترافیک سنگین تر شده است و دریغ از یک دم هوای خوش. مردم همچون روبات های های مسخ شده ترسناکی شده اند که با ولع می خرند و می خرند نمی دانم ، اما انگار کسی گله ای از گرانی هم ندارد و این قصه ها فقط برای تاکسی سوار هاست .من که اسمش را گذاشته ام سندرم تاکسی.هر کسی می نشیند توی تاکسی تا به مقصدش برسد از زمین و زمان می نالد واز افزایش موش های خیابان تا گرمایش زمین گلایه دارد تا برسند به جایی که باید.
اما این خیابان ها چیز دیگری می گویند طرف تمام کارهایش گذاشته تا شب عید انجام دهد از خرید مبلمان جدید تا گرفتن زن جدید!! این همه بدوبدو برای سال نو تا زمانی که فک و فامیل می روند و می آیند طرحی نو درانداخته باشند و کاسه کوزه ای به ویترین سمساری پذیرایی اضافه کرده باشند.
دوم: امروز سوار یک تاکسی شدم که راننده اش «کلد پلی »گوش می کرد و آنقدر متشخص بود که یک لحظه شک کردم که درست سوار شدم یا نه .نکنه ماشین مذکور به جای تاکسی، لکسوسی چیزی بوده .اما نه رنگش نارنجی بود و برچسب قیمت داشت.آنقدر فضایش آرامش بخش بود که دلم نمی خواست به مقصد برسم صندلی های تمیز، آهنگ کلد پلی ، بوی ادکلن خنک راننده و هوای ابری... با خودم فکر کردم این ماشین چه وصله ناجوری است برای این خیابان ها ...
سوم: از لحظه ای که نشسته مدام با گوشی اش حرف می زند یک گوشی دیگر هم توی دست چپش است. مرد خوش قیافه ای است و کت مخمل شیکی پوشیده و آنقدر بلند حرف می زند که مجبوری همه دری وری هایش را بشنوی.قربان صدقه مخاطبش می رود و قرار را برای ساعت 6 فیکس می کند و می گوید ماشین می آورد و بالاخره دل می کند و خداحافظی می کند 5 دقیقه بعد دوباره صدای زنگ گوشی بلند می شود اما زیاد واضح نیست و شاه پسرمان از کیفش گوشی سومی در می آورد واین بار برای طرف مقابل قسم و آیه می خورد که گوشی اش شارژتمام کرده بود و ماشین خراب است و فردا برایش می آورد.آخر با خداحافظ ملوسکم مکالمه را تمام می کند.کمی می گذرد آقای مذکور کم کم سر صحبت را با من باز می کند لبخندی می زند و من که از این همه پررویی ناراحت شدم می گویم :چیه برای اون یکی گوشیت دنبال دخترمی گردی. لبخند گشادش جمع می شود و راننده با صدای بلند می خندد.
نظرات ()
نوروز١٣۶٣
سال ها است بوی عیدی و بوی توپ نمی آید امسال که دیگر نور علی نور است. دیگر دلم با دیدن ماهی ها و سبزه ها غش نمی رود وبه فکر تعطیلی و عیدی گرفتن نیستم اصلا یادم نمی آید آخرین عیدی که گرفتم چه سالی بود.
با این حال خوشحالم که عید می آید و این تهران بی در و پیکر کمی در تعطیلات آرام می شود راستش را بخواهید تهران بهاری را به هر جای دیگر ترجیح می دهم تهرانی خلوت، بارانی و زیبا. سفر در تعطیلات عید چه داخلی و چه خارجی اش به لعنت خدا نمی ارزد هر جا می روی از درخت ها هم آدم می ریزد.از شانگهای گرفته تا همین کندوان خودمان از هجوم ایرانی ها در امان نیست.
سال هاست که می گذرد از زمانی که با شهرام و شاهین و مامان و بابا می رفتیم بازار خرید عید و هر سال کفش هایمان را یک رنگ بر می داشتیم یک سال یکدست سفید سال دیگر یک دست قرمز و هر چه مامان می گفت قرمز دخترانه است پسرها راضی نمی شدند و آخر همانی می شد که می خواستیم در مرام کودکانه ما دختر و پسر معنا نداشت. دنیایی داشتیم مثل بال های پروانه سبک،رنگی وشفاف. آن روزها پدر نگران دخل و خرج های عید بود و مادر نگران خانه تکانی اش و زیر سئوال رفتن کدبانو گریش و ما ...ما نگرانی نداشتیم غیر از آب دادن به سبزه عدس که هر روز قد می کشید ما ذوق می کردیم والبته غذا دادن به 3 تا ماهی توی تنگ که شهرام و شراره و شاهین نام داشتند ماهی هایی که حتما باید سه پر می بودند و هر روز سر عوض کردن آب تنگش دعوا می کردیم.
اما حالا ...
بزرگ شدن چقدر دردناک است.چقدر دردناک است که دغدغه هایت آن قدر جدی شوند که عید را گم کنی.راستی اصلا امروز چندم است؟چند روز مانده به سال نو؟ هی دختر چند روز است پدرت مهمان بیمارستان است؟ از سی سی یو تا سفره هفت سین چقدر راه است؟ نکنه امسال یکی از سین های هفت سین مان سی سی یو باشد و آن یکی سرطان.
ای کاش باز پدر می آمد و هر سه تایمان را می برد بازار و سر تا پایمان را نو می کرد و سر راه برگشت هم برایمان ساندویچ می خرید با نوشابه سیاه وما هی نق می زدیم که ماهی نخریدم و این ماهی ها سه پرنیستند وبرویم یه جای دیگه...نه ای کاش پدر فقط بیاید و کنارمان باشد و کنارمان باشد و دوربین لوپیتر قدیمی اش را سر سفره هفت سین تنظیم کند بگویید ش ش بخند،شهرام به من نیگا کن... خوبه. یک، دو، سه...

نوروز١٣۶۶
نظرات ()برسد به دست رسول.م
سلام رسول جان
امیدوارم خوب باشی و اوضاع جسمی ات بهتر شده باشد شنیدم که دیگر درد نداری و غده توی سرت ناپدید شده.دکترت نگران بود می گفت اگر غده همین طور رشد کند دیگر کاری از آن ها ساخته نیست.البته بی خود می گفت دیدی که همه دردها تمام شد به نظر من که دکتر ها فقط حرف بی خود می زنن و وقتی از مریضی سر در نمیارن آنقدر حرف قلمبه می زنن که نادانی شان را مخفی کنن.
راستی حال کردی با هواپیما برگشتی خونه روزی که پاتو کردی تو یه کفش که می رم همه جمع شدند و پول گذاشتن تا تن رنجورت را با هواپیما ببری خانه نو.مادرت بی قراری می کرد و می گفت بی رسولم دیگه پامو تهران نمی زارم معلومه که خیلی دوستت داره اگه خواستی ببریش پیش خودت شاید بهتر باشه وکمتر غصه بخوره آخه مادرها رو که می شناسی با دوری بچه هاشون مخصوصا پسر تتغاریشان نمی تونن زندگی کنن.
رسول جان راستی بینایی ات برگشته؟ اگر می بینی کمی از خانه نوات برایم بگو همن جوری که وعده دادن بود؟ شاید خیلی ترسیده بودی آخه 19 سالگی زیاد وقت خوبی برای این سفر نبود.شایدم بود! کی می دونه زودتر رفتی که کمتر زجر بکشی و زیر بار زنگی له نشی. من که آخر نفهمیدم چرا اومدی و چرا رفتی .اینجا که زندگیت ویرونه بود سعی کن اونجا خوشبخت بشی.
اما کلک خوب از زیر سربازیت در رفتی و او نجا ها هم که از سربازی خبری نیست می گن فقط عشق و حاله. همین بود که عجله داشتی رکب زدی به زندگی .
آقا رسول، فقط خیلی ازت دلخورم و گلایه دارم خودت طرح می دی و برنامه ریزی می کنی و بعد ول می کنی می ری .مرد حسابی مگه روز جشن تولد بابام قول ندادی که سال دیگه حتما توجشن تولد 60 سالگی اش شرکت کنی. آخه من به تو چی بگم؟ 2ماه رفتی تو کما و همه چی یادت رفت و جوری رفتی که انگار اصلا نبودی .
دلم سوخته ...خیلی سوخته ...اگر از حال ما می پرسی حال ما خوب است اما تو باور نکن...
نظرات ()
نمای اول :
هنوز خوابم میاد اما کاریش نمی شه کرد و باید رفت.امروز حسم قرمز است قرمز آتشین...
رژلب سرخ مامان را کش می روم و لبهایم را قرمز قرمز می کنم و یه بوس برای خودم می فرستم و چشمکی تصنعی می زنم ...اما نه سر کار همین جوری هم گیر می دهند« که به هوش باشید حجابتون رو حفظ کنید که ناموس اسلام در خطر است» پس بی خیال رژ قرمز می شم و پاکش می کنم ...آره قهوه ای بهتره .هر چه بی ریخت تر بهتر.
توی این فکر ها هستم که یاد پالتوی قرمزم می افتم در دلم جیغی می کشم و بدون هیچ ترس و تردیدی پلتوی قرمز را می پوشم .حالا حس و ظاهرم شبیه هم شده قری می دهم و می زنم بیرون. هوا بس ناجوانمردانه گند است آلودگیش با چشم غیر مسلح که هیچ با چشم ضعیف درجه 6 هم دیده می شود.توی ام پی تری دنبال یه آهنگ می گردم که با حسی قرمزی ام جور در بیاید و می رسم به آهنگ lady in red کریستی برگ ...هوووووووووورا همه چی جوره .تو عوالم خودم هستم که نگاه های مشکوکی را حس می کنم و مردهایی با چشم های ورقلمبیده که وقتی نزدیک می شوند چیز هایی هم می گویند. همان متلک های تکراری و کلیشه ای که ترجیع بندش برآمدگی های زنانه است .فکر می کنم حداقل کمی خلاقیت به خرج بدید که اینقدر متلک هایتان تکراری نباشد.
گوش می سپارم به آهنگ و با حس قرمزم در این شهر خاکستری حال می کنم الکی.
نمای دوم:
وقت ناهار است و بوی قرمه سبزی مامان پز پیچیده توی اتاق کار.می نشینم پشت میزم و با ولع غذا می خورم و نگاهی هم به لیست مسنجرم می اندازم به چراغ های خاموش و روشن دوستان دور و نزدیکم. دلم می گیرد یکی در کانادا خواب است و آن دیگری در مالزی شام می خورد و این یکی در فرانسه صبحانه یاران گرمابه و گلستان که ناگهان جمعه هایشان یکشنبه شد ...
دوستانم تبدیل شده اند به آیکون های هپی، یک شکل و زرد رنگی ازامارات، پاکستان، هند، مالزی، سوئد، فرانسه، انگلیس، کانادا، آمریکا،آفریقای جنوبی واسترالیا. زمانی اگر شادی هایمان یک شکل نبود لااقل دردهایمان یک شکل بود. اما نمی دانم اگر بعد از چند سال باز هم دور هم جمع شویم دل هایمان نزدیک است.
قاشق بعدی قرمه سبزی را خوب مزه مزه می کنم. چراغ دوستم در آمریکا خاموش می شود ...فکر کنم رفت بخوابد.
نمای سوم:
روی تخت با لباس راحت ولو شدم .خسته نیستم. هیچ کس خانه نیست پس در حال حاضرخانه تبدیل به مکان !! شده. دلم شلوغی می خواهد،می روم سراغ ضبط شاد ترین سی دی موجود را انتخاب می کنم و صدای ضبط را زیاد می کنم.چراغ ها را خاموش می کنم هیچ نوری نیست غیر از رقص نور ضبط . برای خودم از ته دل می رقصم و شلنگ تخته میندازم .راحت از این که هیچ کس حتی خودم هم خودم را نمی بینم .آهنگ ها عوض می شوند و روی من کم نمی شود می رقصم و می رقصم.
احساس می کنم قلبم توی صورتم می تپد ودیگر رمقی ندارم ضبط را خاموش می کنم و دوباره روی تخت ولو می شوم ...صبح با صدای زنگ ساعت بیدار می شوم، هنوز خوابم میاد اما کاریش نمی شه کرد و باید رفت. امروز حسم قرمز است قرمز آتشین...
نظرات ()
ایران به عنوان قدیمی ترین کشور دنیا رکورد دار خیلی از بدترین هاست مثل بالاترین تلفات جاده ای یا بیشترین مصرف تریاک و مشتقات آن. اما چند رکورد خوب هم داریم که یکی از آن ها داشتن دقیق ترین تقویم جهان است که در همین جا لازم است از اندیشمندان و منجمان گردن کلفتمان تشکر کنیم اما همین تقویم جدا از ماهیت دقیقش هر سال سوژه بحث های زیادی می شود.
حتما در خبرها خوانده اید که روز گفت وگوی تمدن ها از تقویم کشور حذف شده جالب تر اینکه چند مناسبت دیگر را هم در تقویم سال 1390 نخواهید دید مثل روز اسناد ملی 17 اردیبهشت، روز گل و گیاه 25 خرداد، روز گفت و گوی تمدنها 30 شهریور، روز اسکان معلولان و سالمندان 20 مهر و روز ملی ایمنی در برابر زلزله 5 دی.
و اما بشنوید از مناسبت های جایگزین که قرار است در تقویم سال آینده گنجانده شود،روز غزه 29 دی، روز مبارزه با استعمار انگلیس 12 شهریور (مصادف با سالروز شهادت رئیسعلی دلواری)، روز بصیرت و میثاق امت با ولایت 9 دی، روز بسیج اساتید 31 خرداد(مصادف با سالروز شهادت دکتر چمران)، روز هنر انقلاب اسلامی 21 فروردین (مصادف با سالروز شهادت سید مرتضی آوینی) و روز مقاومت و پایداری 4 خرداد.
اصلا به ما چه تقویم خودتان است هر چه دلتان می خواهد در آن بریز و بپاش کنید اما جان برادر حالا گفت و گوی تمدن ها در حد جیز است و اسمش را نیارمدت هاسا خودش و مبدعش اخ شده اند، روز گل و گیاه دیگر چه اشکالی داشت زیبایی و رنگ و رایحه خوش که دیگر سیاسی نبود و یا این روز اسناد ملی، شاید هم به خاطر "ملی " بودنش باید حذف می شد کسی چه می داند؟؟
این معلولان و سالمندان بخت برگشته انگشت در چشم کی کرده بودند که از تقویم خط خوردند؟ سالی یک بار به بهانه این روز یه حالی از معلولان و سالمندان می پرسیدندکه آن هم به سالامتی پر. درباره روز ایمنی در برابر زلزله هم که نیازی به توضیح نیست در زلزله خیز ترین کشور دنیا واقعا لازم بود که حداقل یک روز را در سال تلنگری می زدیم به مسولان عزیز و هر چند شاید کاری هم از پیش نمی رفت.
اما حرص بخوریم برای چه ؟مهم این است که مناسبتی آن قدر در دل مردم جا کرده باشد که برای یارآوریش نیازی به تقویم نباشد.
سال ها است مردم ایران شب یلدا و چهارشنبه سوری را جشن می گیرند بدون اینکه در تقویم های ایرانی از آن یاد شده باشد عید نوروز و سیزده بدر هم اگر روزی از تقویم ها حذف شود هرگز از یاد مردم نمی روز مگر نه این است که بیش از 2500 سال است که از یادمان نرفته است.
موضوع خیلی ساده است مگه نه؟
نظرات ()زندگیم مثل آونگی می رود و می آید...دینگ دانگ،دینگ دانگ، یک ریتم تکراری....
می ختدم، می رقصم، می روم و می آیم اما صدای این تکرار عذابم می دهد انگار هیچ چیز آنقدر که باید شادم نمی کند و هیچ کس آرامم نمی کند.دلیلیش را خوب می دانم ...خیلی خوب
دیروز 14 مهر بود روزی که برایم متفاوت بود و هست روز تولد عزیزترینم اما این بار کمی فرق داشت.
دیروز پدر یک لباس راحتی آبی پوشیده و روی تخت 5 دراز کشیده بود و یک سرم به دستش وصل بود...میهمانان هم همه غریبه بودند غریبه هایی که خیلی خیلی آشنا بودند. همه از خانواده یک درد و انگار این درد همشان را به هم نزدیک کرده بود این را از چشمانشان می شد فهمید.
پرستار ها هم آمدند و چند دکتر و خانواده های بیماران... مسئول آبدارخانه بخش خون هم کمک کرد شمع ها را روشن کنم.پرستار دیگری بشقاب ها را آماده کردو یکی از بیماران که لربختیاری بود با ان لهجه شیرینش تولد مبارک خواند و یکی از پرستارها چند دستکش جراحی را باد کرد وشکل داد و کلی خندیدیم و با هم رفتیم توی اتاق. پدر یکه خورد و جوری به شمع ها خیره شده بود که انگار 59 سال زندگیش را ....
بیمار تخت 11 که سرباز وظیفه و بود و دکتر ها امیدی چند ماهه به زندگیش داشتند با نیش باز توی اتاق پرید و گفت: شمع ها رو که فوت می کنی آرزو کن سال دیگه همه تو جشن 60 سالگیت برقصیم. نمی دانم عمر این پسرک 19 ساله کفاف می دهد به سال دیگر،تازه با کلی ذوق کمک کرد کیک را ببریم و تقسیم کنیم و نگران بود سهم کمتری ببرد.
مریض دیگری که تازه معده اش را به خاطر بیماری درآورده بودند بشقاب کیک را رد کرد و با انگشت جای بخیه اش را نشان داد که یعنی نمی توانم بخورم ...حس کردم آب سرد رویم ریخته اند ...چه زندگی مزخرفی که حتی در حسرت طعم کیک هم بمانی.
دیروز برایم یک روز خاص بود، حس عجیبی دارم یک احساس متناقض ...حس غم و شادی...مرگ و زندگی...رنج و آرامش.
تا قبل از بیماری پدرم هیچ وقت فکر نمی کردم پشت دیوارهای سیمانی بیمارستان ها دنیایی باشد تا این حد بیگانه.حس می کنم دارم قویتر می شوم و شاید دل رحم تر.کاملا درک کرده ام و می دانم که این دنیا ارزش هیچ چیز را ندارد.
وقتی می رفتم خانه همان سرباز بیمار توی حیاط فوتبال بازی می کرد انگار نه انگار سرطان همه وجودش را گرفته است ...از دور برایم دست تکان داد و گفت: بازم کیک بیار جشن بگیریم آدم هر روز باید جشن بگیره...با سر تاییدش کردم و با بغض رفتم.
پی نوشت: کاش شما هم دعا کنید برای آرزویی که سرباز بیمار کرد برای اینکه همه اون مریض ها رو تو جشن تولد 60 سالگی پدرم دعوت کنم.
نظرات ()