
یک:
به سلامتی خوشه همه ملت را گویا خر خورده...
دیگه لازم نیست کسی نگران این باشه که خوشه چندمیه و چرا باجناقش با 5 دستگاه آپارتمان و ال و بل تو خوشه بهتری قرار گرفته بساط آدم فروشی راه بیفته ... خوشبختانه کسی هم قرار نیست بپرسه آخه آقایون چرا این همه هزینه و به قول خودتون کار کارشناسی کردید؟چرا این قدر مردم و سر کار گذاشتید و باعث کلی بحث و جدل الکی شدید به خدا ما کمبود سوژه نداریم ها. کمبود ثروت،تحصیلات، هوای پاک، احترام، رفاه، حقوق شهروندی،غذای سالم،دارو،بهداشت،مسکن،ازدواج،کار،آرامش،روزنامه،زندگی! ، شادی و دور از جون آزادی داریم اما خداییش کمبود سوژه نداریم.
دو:
معاون گردشگری سازمان میراث فرهنگی طی سخنان برجسته ای! گفته تمام آژانس های مسافرتی که در ایام رحلت پیامبر اقدام به اعزام تور به کشورهایی که در اونجا کنسرت برگزار می شه بکنند به سلامتی مجوزشون لغو می شه و یه حال اساسی بهشون می دیم.
یکی نیست بگه آخه قشنگ، داخل مرزها این همه قانون و مقررات گذاشتی بس نبود دیگه واسه اون ور آب این ملت خدا زده هم تصمیم می گیری. بابا شاید یکی خواست دربست بره جهنم تو چرا این همه حرص می خوری و پستون به تنور می چسبونی؟ کارای مهمتری هم هست که می تونی خدایی نکرده بهشون فکر کنی.
سه:
مصباحی مقدم رئیس کمیسیون ویژه بررسی طرح تحول اقتصادی هم پیش بینی کرده که در سال آینده 28 تا 32 درصد تورم داریم.که البته مجلس می خواد با تدابیری که می اندیشد آن را تا 13 درصد کاهش دهد.
به من ربطی نداره مصباحی مقدم گفته من اصلا قصد تشویش اذهان عمومی و خصوصی رو ندارم اما خداییش قراره زندگی چه شیرین شه سال دیگه... مادر جان 32 درصد تورم!!!! جای نن جون مهدی خالی ...مجلس هم که نه تا حالا تدابیرش در حد بنز جواب داده این بار هم!!! آره...
چهار:
روزنامه عرب نیوز چاپ عربستان سعودی نوشته، در پی جمع آوری تلفن های همراه دانش آموزان یک مدرسه دخترانه در منطقه منصور در مکه مکرمه ، دانش آموزان این مدرسه دست به اعتراض و رفتارهای خشونت آمیز علیه مسئولان مدرسه زدند. دانش آموزان معترض با زندانی کردن رئیس مدرسه در یک اتاق اقدام به شکستن میزها و صندلی ها کردند و سلیندرهای گاز مدرسه را باز کردند.
وزارت آموزش عربستان سعودی ضمن محکوم کردن اقدام دانش آموزان معترض ، چنین اعتراض و شورشی را در تاریخ نظام آموزشی عربستان بی سابقه توصیف کرده است .
یاد آهنگ" آجری دیگر بر دیوار" پینک فلوید افتادم...
درسته که خیلی دیره اما خیلی خوبه که دخترای عربستان سعودی هم دارن یاد می گیرن که اعتراض کنن و به عنوان یه آدم تو جامعه حقی دارن. می دونم که از نظر رفاهی و ثروت اوضاع خوبی دارن اما قوانین ضد زن به زن های نسل جدید فشار میاره به هر حال شاید دیگه نخوان مثل مادرانشون زندگی کنن. پس بچه ها متشکریم .
پنج:
مسجدجامعی عضو کمیسیون فرهنگی و اجتماعی شورای شهر تهران هم گفته: 40 درصد تهرانی ها دچار اختلالات روانی و اجتماعی هستند.
حالا این آمار رو از کجا در آوردن به ما ربطی نداره حتما اسنادش موجوده! اما خداییش خیلی ترسناکه فکر کن یعنی از هر 10 نفری که از کنارت تو این شهر بی در و پیکر رد می شن 4 تاشون قر و قاط هستن و شیرین می زنن.اصلا من یا تویی که داری این وبلاگ رو می خونی هم ممکنه جزو این جماعت باشیم .اصلا چه بهتر که تو این وضعیت دیوانه باشی چون اگر هم نباشی به زودی دیونه می شی وکارت قرمز می گیری.
آزمودم عقل دوراندیش را بعد از این دیوانه سازم خویش
شش:
لطفا فیلم "کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد" رو ببینید. بهمن قبادی، کارگردان فیلم همه رو حلال کرده که از اینترنت فیلم رو دانلود کنن. پس اگه نت مفت به چنگتون اومد حتما دانلود کنید حالش رو ببرید.
فیلم درباره بچه هایی که تو ایران موسیقی کار می کنن و با کلی دردسر وعشق کار می کنن البته تو این فیلم از ساسی مانکن و تتلو خبری نیست و موسیقی زیر زمینی درست و حسابی شنیده می شه. از قبل بگم که بعدا فحش ندید.
هفت:
این روزها وقتی اینترنت و اس ام اس قطع می شه دنبال دلیلش تو تقویم می گردم . همین
هشت:
ای بابا ببخشید هفتگانه بود. پس فعلا هشت نداریم.
نظرات ()

تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم
و آن نگفتیم که به کار آید
چرا که تنها یک سخن، یک سخن در میانه نبود : آزادی
ما نگفتیم تو تصویرش کن
شاملو
نظرات ()
هفته پیش بالاخره رفتم و بیست و هفتمین ساخته مسعود کیمیایی رو دیدم...

من منتقد سینمایی نیستم اما این فیلم رو دوست دارم و فکر می کنم بعد از مدتها مسعود کیمیایی یه بازگشت خوب داشته.
قصه فیلم درباره رفاقت، شک، خیانت، انتقام، دروغ و از همه مهمتر لایه لایه بودن آدم هاییه که خیلی به ما نزدیک و در عین حال خیلی از ما دورند و این بیگانگی توی سکانس آخر میخکوبت می کنه وقتی که عبد عکس مرجان رو نگاه می کنه و می گه "خداحافظ کوچولو" خداحافظی جامعه ماست از عشق ها، ارزش ها، مروت ها و در یک کلام یکرنگی ها.
آدمهایی که به عنوان دوست ویاهمسر کنارمون هستن کسایی که بهشون اعتماد داریم ولی هیچ شناختی ازشون نداریم و در رویای خودمون در پس دروغ های شیرین به خواب رفتیم و زمانی از خواب بیدار می شیم که خیلی دیره و جزایی جز دشنه و زخم در انتظارمون نیست.
حتی وقتی تلنگری بهمون زده می شه که "هی یارو بیدار شو داری بازی می خوری " باز هم با دروغ های زیبا به خواب می ریم تا وقتی که دشنه بعدی تو قلبمون فرو بره.
دنیایی که مسعود کیمیایی برامون به تصویر کشیده خیلی چندش آور و در عین حال به جامعه ما نزدیکه...شخصیت های فیلم برام آشنا بودن و فضای خاکستری فیلم نشان از جامعه رنگ پریده ای داشت که هر چقدر هم توی این جامعه پررنگ و سرشار باشی باز هم مکیده و خالی می شی.
جامعه ما شبیه دنیای وارونه ای می مونه که باید برای رو راستی، عشق و رفاقت بها بپردازی توی یه همچین ریا خانه ای آدم هایی که با قلبشون رو راستن محکوم به پرداخت بهایی سنگین هستن بهایی از جنس خون یا شرافت.حافظه تاریخی ما پر بوده از این تکرارها، تکرار از قیصر ها تا گوزن ها، ازسرب تا رضا موتوری ، ازسلطان تا محاکمه در خیابان...
پی نوشت:کل حس فیلم رو می شه تو ترانه صدای زخمی با صدای رضا یزدانی که در تیراژپایانی پخش می شه خلاصه کردو بلعید ...تیراژفیلم رو از دست ندید لطفا:
شاکی روزگار منم، تموم این شهر متهم
یه حادثه چند ساعته با من میآد قدم قدم
زخما دهن وا میکنن، وقتی دل از دشنه پره
دست منو بگیر که پام رو خون عشقم میسره
بگو که از کدوم طرف میشه به آرامش رسید
وقتی تو چشم هر کسی برق فریبو میشه دید
راه ضیافتو به من دستای کی نشون میده
وقتی که حتی گل سرخ این روزا بوی خون میده
وقتی زندگی با چاقو قسمت میشه
وقتی رفاقتا خیانت میشه
محکمهتو تو خیابون بر پا کن
وقتی که عشق همرنگ نفرت میشه
تمرین مرگ میکنم تو گود این پیادهرو
یه چیزی انگار گم شده توی نگاه من و تو
دارم به داشتن یه زخم تو سینه عادت میکنم
دارم شبامو با تن یه مرده قسمت میکنم
نظرات ()به چی نگاه می کنی؟؟؟

هی پسر .......امیدوارم تو سرزمین شراب،عشق و آزادی به آرزوهات برسی.
می دونم که تو سرزمین مادری ات به دنبال آرزوهات رفتی و به جز زور، درد و انفرادی چیزی نصیبت نشد.
سعی کن جای همه ما خوشبخت وشاد باشی.دلمون برات تنگ می شه.
امین جان تبعید خود خواسته تو هم مبارک....
پی نوشت١:هم خوشحالم هم ناراحت ...کم کم باید به دوری تک تک دوستام عادت کنم عادت می کنم اما فراموش نمی کنم که داریم تبدیل می شیم به ملتی تکه پاره.
پی نوشت ٢:از همه دوستای عزیزم که با عشق و دلگرمیشون بهم دلداری دادن واقعا ممنونم...از محبت همتون سرشار شدم،باور نکردنی بود این حس و روحیه ای که بهم دادین شاید اینطوری راحت تر با بیماری پدرم کنار بیام.عشقتون مستدام.
نظرات ()بلوار کشاورز- تقاطع فلسطین-کافه کوچینی

وقتی از سنگفرش های جلوی کافه کوچینی رد می شم حس عجیبی دارم ...
حس فرهاد،فرید زولاند،ابی،اردلان سرفرازو بچه های گروه بلک کتس که با آهنگ های جاز و بلوز فضای بلوار الیزابت رو پر کرده بودن.
حس جوان هایی که با کله ها و دل های گرم تا نیمه شب می نشستن ،گوش می کردن،می رقصیدن،عاشق می شدن و...
آه که درخت های این اطراف چه حظی بردن تو این سال ها ...خوش به حال این دیوار ها و کوچه ها ،خوش به حال اون سال ها و روزها.
حس سنگینیه ...توی این هوای سرد پاییزی وقتی داری به آهنگ فرهاد گوش می کنی با قدم های آهسته از سنگفرش های جلوی کافه کوچینی رد بشی و ته دلت حسرت بخوری...
حسرت بخوری به تک تک مکان ها،حس ها،لذت ها،دلمشغولی ها و رویاهای کوچکی که تو این سال ها ازت دریع شده...آره من حسرت می خورم ...حسرت صدای فرهاد رو ...حسرت نشستن رو یه صندلی لهستانی نزدیک سن گوشه کافه کوچینی تو ی فضای نیمه تاریک گرم با گیلاس هایی که تو نور چراغ ها می درخشن، در حالی که فرهاد با اون موهای سفید و صدای گرمش برام بخونه:
اینجا بر تخته سنگ
پشت سرم نارنج زار
رو در رو دریا مرا می خواند
سرگردان نگاه می کنم
میآیم . میروم
انگاه در میابم که همه چیز یکسان است و با این حال نیست
آسمان روشن و آبی . کنون تلخ و ملال انگیر
سفید پوشیده بودم با موی سیاه
اکنون سیاه جامه ام با موی سپید
میآیم . میروم
می اندیشم که شاید خواب بوده ام
نظرات ()
بارون پاییزی میاد و بوی خاک نم خورده و توتون کاپتان بلک دوباره پیچیده توی باغ با پای برهنه می رم توی بالکن و داد می زنم: بابا بیا ناهار...جوابی نمی شنوم و این بار بلندتر داد می زنم بابا بیا ناهار...صدایی نمیاد چند لحظه صبر می کنم و و تلاش می کنم ته باغ رو ببینم که یهویه نفراز پشت سر بغلم می کنه بر می گردم باباس که می خنده و میگه خوب ترسیدیا بعد یه نارنگی دو قلو بهم نشون می ده که از پهلو به هم چسبیدن می گه بیا این رومخصوص واسه شَ شَ چیدم...
این خاطره چند روزه واسم شده یه کابوس و یه بغض ته گلومه که می ترسم اگه بترکه روی بارون های پاییزی شمال رو کم کنه...من اصلا کاری ندارم که دکتر ها و با اون اصطلاحات قلمبه سلمبه چی می گن .من این حرف ها حالیم نیست ...سرطان غدد لنفاوی کیلو چنده اصلا کی فکرش رو می کرد که سرطان سراغ تو بیاد تویی که دستات پر از بوی بهار نارنج و چشمات همیشه نم آسمون های شمال رو داره.
بابا من نمی فهمم امروز رو تخت بیمارستان قول دادی زودی با هم بریم شمال و برام نارنگی بکنی.
بابا اگه یه هفته نری به نارنج ها سر بزنی همشون دق می کنن...
بابا هنوز درخت هلویی که برام کاشتی بار نداده، شَ شَ اون درخت رو بدون تو نمی خواد.
می ترسم این بار بیام تو بالکن صدات کنم و تو نه جوابم رو بدی نه نارنگی دو قلوبرام بیاری.
بابا یادت باشه تو قول دادی درخت های نارنج منتظرن................................
نظرات ()
حدودا 6 ساله بودم و تازه یک ماهی می شد که کاملا از آبدانان (شهری در استان ایلام) به تهران نقل مکان کرده بودیم آن هم بعد از پافشاری های مادرم که دیگر اعصابش اجازه نمی داد که پدرم را همراهی کند مخصوصا بعداز شکسته شدن و خط و حمله عراقی ها به پادگان که مجبور شده بود با همسایه های دیگر که اکثرا زن و بچه های نظامیان ساکن پادگان نیروی هوایی بودند یک شب را زیر پل سر کند این بود که شبانه هر انچه که لازم بود را جمع کردیم و با یک جیپ ارتشی به سمت تهران راه افتادیم .
از بودن در جمع فامیل همگی خوشحال بودیم مخصوصا وقتی همه در خانه مادربزرگ جمع می شدیم تا آن زمان چیزی در حدود 16 نوه بودیم که می توان تصور کرد وقتی کنار هم بودیم مثل لشگر چنگیز عمل می کردیم هر آنچه بود چپاول می کردیم و به صغیر و کبیر رحم نمی کردیم و بیچاره مادربزرگ که از دست ما عاصی شده بود.
آن روز هم همه دعوت شده بودیم خانه مادربزرگ برای یک نیت خاص آن هم رب پزون و فرصت مناسبی بود برای آتش سوزاندن دسته ارازل.مادربزرگ یک دیگ بزرگ در حیاط علم کرده بود و صندوق های گوجه فرنگی روی هم انباشته شده بود و وقت شستن گوجه چند کلویی زیر دست و پای ما له شد و چند کلویی هم با نمک خورده شد و بعد از اینکه آناتا شرو شیطان شادی 2 ساله را توی حوض انداخت مادربزرگ همه ما را که تقریبا از کنترل خارج شده بودیم از حیاط بیرن کرد...پسرهای بزرگتر ترجیح دادند که توی کوچه بساط گل کوچیک را راه بیندازند و بقیه هم قرار شد "دنبال بازی" کنیم. شقایق هم که از همه ما بزرگتر بود شاهین را انداخت وسط که ما را بگیرد شاهین 4 ساله هم که از بس چاق وگرد بود تعادل نداشت و بیشتر رو زمین قل می خورد تا راه برود بیچاره آنقدر بازی را جدی گرفته بود که از هیجان صورتش گل انداخته بود ونفس نفس می زد، بعد هم شقایق گفت:" حالا تو گاو بشو بیا ما رو شاخ بزن" شاخ اول نه شاخ دوم بود که شاهین با کله رفت تو شیشه قدی پنجره و شیشه از چند جا ترک برداشت و شاهین هم انگار نه انگارچیزی شده داشت به شاخ زدنش ادامه می داد و در عالم خودش بود. این شد که خاله کوچیکه که کمی از او حساب می بردیم با داد و هوار ما را برای چند ساعتی ساکت نگه داشت و بعد از ناهار کوچکترها خوابیدند خانه کمی آرام گرفت.
من هم که کلا به لقب شرمیاره معروف بودم خواب نداشتم، پس پیشنهاد دادم که برویم پشت بام سر وقت کبوتر های همسایه، ولی چون پشت بام بدجوری قدغن بود فقط حمید و مهرداد جرات کردند با من بیایند.بعد از کلی کبوتر بازی و سنگ زدن به کله عابران و نشانه گیری توی حوض همسایه و کندن پر کبوترها مهرداد خواست که برود دستشویی، من هم اجازه ندادم چون نمی خواستم کسی بفهمد ما روی پشت بام شلنگ تخته می اندازیم.
بیچاره مهرداد داشت کم کم سبز می شد وبا یک دستش که به خشتکش بود با ما بازی می کرد و تا اینکه حمید هم بنای ناسازگاری گذاشت، اینجا بود که حمید خیر سرش فکر بکری کرد که از همان پشت بام خودشان را خلاص کنند این بود که هر دو رو به حیاط ایستادند و در کمال خونسردی مشغول قضای حاجت شدند که ناگهان صدای جیغ و فریاد خاله ها از حیاط بلند شد سرم را که برگرداندم دیدم مهرداد و حمید دقیقا دیگ بزرگ رب را نشانه رفتند و آی... می شاشند...
نتیجه این چند لیتر آبی که به رب اضافه شد دامن همه را گرفت.مهرداد و حمید کتک مفصلی از مامان هایشان خوردندو کل دیگ رب طی مراسم با شکوهی دور ریخته شد مادر بزرگ هم تا مدتی ما را ممنوع الورود و از سمت نوه ای خلع کرد هر چند که مادر بزرگ ما که رگ و ریشه ترکی داشت عاشق اولاد ذکورعمرا نوه های پسر را زیاد تنبیه می کرد.
الان 14 سالی می شود که مادربزرگ ازکنار ما رفته و دیگر نه از آن دور هم جمع شدن ها خبری هست نه آن حیاط و پشت بام.واقعا سالها است که دلم برای آن شیطنت ها تنگ شده و دیگر هر کدام از آن بچه های شیرین برای خودشان خانم و آقایی شده اند ودچار روزمرگی ودیگر دل و دماغ ندارند.مهرداد که در تدارک جشن عروسی اش است و حمید دانشجوی دکترا و درگیر درس و دانشگاه...
اما من هنوزم از یادآوری حیاط مادربزرگ با آن درخت های مو و حوض خوشگلش دلم غنج می رود...هنوز هم وقتی قرمه سبزی می خورم یاد سفره های بزرگ آن خانه و چرت های بعداز ظهرش می افتم هنوز هم یاد آن شیشه شکسته می افتم که هرگز عوض نشد و جای سر گرد شاهین برای یادگارآنجا ماند وبرای سالها مایه سرگرمی و خنده ما بود...
نظرات ()

من تازگی ها کشف کردم که عاشق ون سواری ام مخصوصا وقتی کنار پنجره بشینی و یه موسیقی باحال هم همراهیت کنه.انگار از اون بالا شهر بی ریختمون یه کمی قابل تحمل تره و به جای 5 نفر آدم جدید می تونی 10 نفر مسافر جور واجور ببینی و بالطبع هر از چند گاهی اتفاقای جالبی هم می افته.
اما دیروز وقتی داشتم با یکی از همین ون های سبز می رفتم سمت محل کارم یه دختر فوق العاده خوشگل نشست کنار دستم و بعد از چند لحظه که ماشین راه افتاد شروع کرد آروم آروم گریه کردن ...اول فکر کردم اون هم مثل من حساسیت فصلی داره و صبح ها فین فین می کنه اما یه لحظه که جرات کردم نگاهش کنم دیدیم مثل سرندی پیتی داره گریه می کنه...به قیافه اش هم نمی یومد که به خاطر شرایط سیاسی و اقتصادی حال حاضر گریه کنه و یا اینکه نگران طرح اسلامی کردن دانشگاه ها باشه یا از طرح انضباط اجتماعی شاکی باشه و یا دلش از اعترافات ابطحی شکسته باشه و یا فکر بورسیه لنگ در هوای دانشگاهش باشه یا نگران دستگیری کروبی باشه و یا تو فکر راهپیمایی روز قدس باشه و یا نگران مسافرتش با هواپیمای توپولوف باشه و یا نگران سر رسید وام های جور واجورش باشه و یا شوهرش کتکش زده باشه و یا... تو همین تحلیل های ارتباطاتی ام بودم که موبایلش زنگ زد و خانم خوشگله با عشوه ای باور نکردنی جواب داد:
- الو سلام
- بهترم، نه بابا چی داره که بگه، دیگه جواب تلفن هم نمی ده
- آره عوضی می گه چی فکر کردی تمام این مدت سرکار بودی( بغضش می ترکه)
صداش رو میاره پایین اما من ناخواسته می شنوم معلوم می شه که جیگر فوق الذکر با دوست پسر سابقه دارش دعواش شده و از این ناراحته که پسره بعد از این همه مدت" لاو" ترکوندن اعتراف می کنه که عزیزم تو این مدت سر کار بودی و من هیچ حسی نداشتم بهت (اما چطورمی شه به یه همچین دختری حسی نداشت من که نمی فهمم، اصلا نمی گنجه)...با خودم گفتم ،آخه یکی نیست بگه دختر واسه این داری مثل ابر بهار گریه می کنی، اون اوشکول خودش هم توی این مدت خودش رو سر کار گذاشته و خبر نداره.
از من بعید بودکه با دختره وارد بحث نشم اما نمی خواستم لذت ون سواری رو از دست بدم و می دونستم اون دختره هم بعد یه هفته ماجرا رو فراموش می کنه و با اون برو رو و چشم و ابرو حتما یکی دیگه رو جایگزین می کنه که اون هم ممکنه بعد از یه مدت بگه سر کار بودی. حالا که چی، همینه دیگه دروغ و دغل که اینجا جزو افتخارات فرهنگیه پس باید خودت رو برای هیجان انگیز تر از اینها هم آماده کنی.
اماخداییش من همیشه با واژه سرکار گذاشتن مشکل داشتم و دارم.اینکه یک نفر چقدر باید ضعف شخصیتی داشته باشه که وارد یک رابطه بشه و پیش بره و این همه وقت و هزینه و انرژی صرف کنه و درآخر بگه: "فلانی سرکار بودی" یا بادی توی غبغب بندازه و در حالی که توی جمع دوستانش در حال خالی بندییه بگه: "راستی حال کردید که فلانی رو چطور سرکار گذاشتم." وحالا تکلیف هزینه ای که از هرنظر خودش برای این به اصطلاح پروژه صرف کرده رو به حساب نمیاره و اصلا نمی فهمه که خودش هم این وسط کم متضرر نشده اون هم برای یک هدف نامشخص و بی اهمیت. این چیزی غیر از بیماری نمی تونه باشه بیماری که اینقدر توی جامعه ما فراگیر شده که مثل خیلی چیزای دیگه داریم بهش عادت می کنیم و متاسفانه آدم ها رو نسبت به هم بدبین تر هم کرده.
نمی فهمم چه لزومی داره که اینقدر مردم ما برای هم فیلم بازی می کنن و نه تنها توی روابط عاشقانه بلکه توی محیط های کاری و دانشگاه و خانواده همدیگر رو سر کار می ذارن و بعد هم با افتخار از دستاوردهای یه کار پوچ و بچگانه حرف میزنن.
من واقعا از زندگی توی همچین جامعه مریض و خرفتی می ترسم... جایی که بین آدم ها بیشتر از اینکه پل باشه، دیوار های بلند کشیده شده...
نظرات ()قابل توجه ورودی های 79 و حومه:
ستاد برگزاری خبر داد که مراسم افطاری بچه ها دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران قرار شد روز یکشنبه 15/6/88 در محل سفره خانه سیاوش برگزار شود:
مکان: ضلع شمالی میدان هفت تیر- نبش بهار شیراز- کوچه شاهرخ تلفن: 88306884
زمان: اذان مغرب به افق تهران
قیمت انواع غذا ها از 3500 تا 11000 تومان، افطاری کامل هم 7000 تومان
بساط چایی و قلیون هم برای دوستان دودی موجوده
امیدوارم به دوستاتون خبر بدید تا هر کسی تونست بیاد و بهونه ای باقی نمونه
ورود برای همراهان آزاده
هر کسی می تونه بیاد خبر بده چون قراره اگر تعداد خیلی زیاد شد کل سفره خانه رو رزرو کنند ...چه شود!
.
.
.
برای آزادی محمدرضا جلایی پور دعا کنید...
نظرات ()

پنجه در افکنده ایم با دستهایمان به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش می کشیم بار دیگران را به جای همراهی کردنشان
عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه
شعر :مارگوت بیکل
ترجمه :احمد شاملو
________________________________________
پی نوشت: بچه های ورودی 79 دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران به هوش باشید که عده ای در تدارک جمع کردن بچه ها برای افطاری توی دانشگاه هستن.قرار همه بچه ها از هر رشته،جنسیت و وضعیت بیان پس دیگه بهونه ای در کار نباشه به دوستاتون خبر بدید.
-شعر بالا به خبر پایین هیچ ربطی نداره اون حسمه اما این خبر که کاریش نمی شه کرد...
-زمان این گردهمایی به زودی اعلام می شه
-مکان این گردهمایی که معلومه
-مدعوین هم که خودشون می دونن
-اگه نظری دارید لطفا اعلام کنید
-ورود برای سایر دوستان و فک و فامیل 79 ایها آزاده
نظرات ()