عیدم را گم کرده ام

 

 

نوروز١٣۶٣

سال ها است بوی عیدی و بوی توپ نمی آید امسال که دیگر نور علی نور است. دیگر دلم با دیدن ماهی ها و سبزه ها غش نمی رود وبه فکر تعطیلی و عیدی گرفتن نیستم اصلا یادم نمی آید آخرین عیدی که گرفتم چه سالی بود.

با این حال خوشحالم که عید می آید و این تهران بی در و پیکر کمی در تعطیلات آرام می شود راستش را بخواهید تهران بهاری را به هر جای دیگر ترجیح می دهم تهرانی خلوت، بارانی و زیبا. سفر در تعطیلات عید چه داخلی و چه خارجی اش به لعنت خدا نمی ارزد هر جا می روی از درخت ها هم آدم می ریزد.از شانگهای گرفته تا همین کندوان خودمان از هجوم ایرانی ها در امان نیست.

سال هاست که می گذرد از زمانی که با شهرام و شاهین و مامان و بابا می رفتیم بازار خرید عید و هر سال کفش هایمان را یک رنگ بر می داشتیم  یک سال یکدست سفید سال دیگر یک دست قرمز و هر چه مامان می گفت قرمز دخترانه است پسرها راضی نمی شدند و آخر همانی می شد که می خواستیم در مرام کودکانه ما دختر و پسر معنا نداشت. دنیایی داشتیم مثل بال های پروانه سبک،رنگی وشفاف. آن روزها پدر نگران دخل و خرج های عید بود و مادر نگران خانه تکانی اش و زیر سئوال رفتن کدبانو گریش و ما ...ما نگرانی نداشتیم غیر از آب دادن به سبزه عدس که هر روز قد می کشید ما ذوق می کردیم والبته غذا دادن به 3 تا ماهی توی تنگ که شهرام و شراره و شاهین نام داشتند ماهی هایی که حتما باید سه پر می بودند و هر روز سر عوض کردن آب تنگش دعوا می کردیم.

اما حالا ...

بزرگ شدن چقدر دردناک است.چقدر دردناک است که دغدغه هایت آن قدر جدی شوند که عید را گم کنی.راستی اصلا امروز چندم است؟چند روز مانده به سال نو؟ هی دختر چند روز است پدرت مهمان بیمارستان است؟ از سی سی یو تا سفره هفت سین چقدر راه است؟ نکنه امسال یکی از سین های هفت سین مان سی سی یو باشد و آن یکی سرطان.

ای کاش باز پدر می آمد و هر سه تایمان را می برد بازار و سر تا پایمان را نو می کرد و سر راه برگشت هم برایمان ساندویچ می خرید با نوشابه سیاه وما هی نق می زدیم که ماهی نخریدم و این ماهی ها سه پرنیستند وبرویم یه جای دیگه...نه ای کاش پدر فقط بیاید و کنارمان باشد و کنارمان باشد و دوربین لوپیتر قدیمی اش را سر سفره هفت سین تنظیم کند بگویید ش ش بخند،شهرام به من نیگا کن... خوبه. یک، دو، سه... 

نوروز١٣۶۶

/ 27 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خدیجه زائر

سلام شراره ی عزیز.....خوب می توانم غم تلخی را که در قلب و روحت لانه کرده درک کنم. چطور میشود به پدر فکر کرد و جای خالیش را تاب اورد.از ته قلب مادرانه ام همراه با همه ی دوستانت برای سلامتی و بازگشتش به اغوش گرمتان خدا را صدا می زنم...

ترنج

انشالله پدرتون سلامتی شو بدست بیاره و دوباره عید رابا یک سین اضافه تر به نام سلامت کنار هم جشن بگیرین

فرشته

خیلی خوب میفهممت...پارسال منم اینجوری بود...یک یسن هفت سینمون سرطان بابا بود... اما خدا رو شکر که امسال سین هفتم سلامتیه... از ته قلبم برات دعا میکنم شراره جان و از همون خدایی که ایمان دارم به مهربونیش میخوام که امسال و همه سالها سین هفتم زندگیت سلامتی باشه...

هاله بانو

سلام شراره جان با تمام وجود آرزو می کنم یکی از سین های هفت سین امسالت سلامتی پدرت باشه

امین بزرگیان

عکس ها عالی بود.چرا میوه ها رو مامانت جدا چیده تو ظرف؟شیرینی هم خیلی مثل اینکه دوست دارید:) بابا هم که قبلا معلوم شد که خوب میشه.اصلا خوبه.توبایدمغزتوعمل کنی دختر.

فاطمه

عزیز دلم! شراره من! وای چه ناز نازی بودی، عکسات خیلی قشنگه! گلم مطمئن باش اون سین که سر سفره هفت سین جلوه گری می کنه سلامتی باباست، همین که همه دوستات میگن، حرف دل من هم همینه! به خدا دلم بهم دروغ نمیگه بابات زود زود خوب میشه! خدا به حرفمون گوش میده، اینها همش برای اینه که قدر عزیزامونو بهتر بدونیم!

پیمانه

خنده ها هنوزم همون خنده های کودکانه ی شرر بانو ست ...ایشالا امسال یه عکس همینجوری سر سفره ی هفت سین که انداختی برای ما هم اینجا بذار تا همه اون لبخند کودکی رو دوباره ببینن عزیزم...

احسان

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]ر

فرشته نمی میرد

چقدر گریه کردم .... شرر بانو :( نمی دانم ... تقصیر من چیست که بلد نیستم تسلیت بگویم ... خدا ...