نمی دانم تا به حال کسی برایتان شعر گفته است حس عجیبی است وقتی می خوانی و می خواهی انکار کنی...

دیروز داشتم خرت وپرت های کمدم را تمیز می کردم .کتابها عکس ها جزوه ها و... همیشه این کار برایم جذاب است چون گویی در گذشته ها سیر و سفر می کنی و باز می گردی ...لابلای اولین دفتر خاطراتم یک تکه کاغذ بود به تاریخ بهار ۱۳۷۵ که زرد و کهنه شده بود و اولین نامه یواشکی من بود از طرف کسی که مدتها است از او بی خبرم ... نویسنده ای که اتفاقا با ذوق بود و یک شعر آبکی هم چاشنی کارش کرده بود و تاکید کرده بود برای تو سرودم نمی دانم چرا این تکه کاغذ را نگه داشته ام ...دیشب با بقیه کاغذ ها  انداختمش  داخل جعبه زرد رنگ بازیافت ...کسی چه میداند شاید عشق هم بازیافت شود:

همچون گرمی برق نگاهت

                                 که لانه می کند در سیاهی گیسوی من

شراره های زرد و سرخ

                                 می جهند در موج تاریک شب

سودای چشمانت رهایم نمی کند

سرم داغ می شود

                            داغ

کاش امسال برف ببارد....

/ 8 نظر / 16 بازدید
احمد

ببينم تو تا حالا شده به احساسات يه آدم نسبت به خودت واکنش نشون بدی؟ حدس زدن سرنوشت اون بدبخت بی نوای شاعر عاشق پيشه که خدا زده پس کله اش و بين اين همه دختر خاطر خواه تو شده؛ زياد سخت نيست! البته نمی دونم؛ شايد اون نامه واسه تو هم خاطرات قشنگی داشته باشه ولی ... از لحن نوشته ات بر میاد که اون بی نوا بد جوری خورده تو پوزه اش. می دونم فضولیه؛ ولی سوای روابط آبدوغ خیاری که همه مون داشتیم؛ تا حالا شده که یکی رو از ته دلت دوست داشته باشی؟ باباجان ! عزيز بابا! بعضی وقتها بد نيست آدم يه کم مثل بقيه گوسفندا باشه ها! به قول نيچه زندگی اونقدر مزخرفه که بدون يه کم ديوونگی نمی شه تحملش کرد. حالا نمی خواد مثل من هميشه نيشت وا باشه؛ ولی بعضی وقتها بخند ... راستی ؛ من اصلا خنده تو يادم نمی ياد

احمد

يه چيز ديگه... تا حالا توجه نکرده بودم؛ ولی من خيلی وقته که ديگه خواب نمی بينم. چرا؟!!!! شايدم می بينم يادم نيست

ققنوس

سلام من نوشتارهایی عاشقانه دارم و مشتاقم که نظرات خوانندگان خوش ذوقی مثل شما را بدانم. لطفا سر بزنید.

hedi

salam golam inja to masjedash ye amrikaii ham nemiad che bereseh be inkeh man bebinam dar sani man hata ye amrikaii mosalmon ham nadidam

يه رنگی

سلام، جالب بود. از آخر شعر خوشم اومد چون با پاكي تمومش كرد شايد عشقش پاك بوده هر چند اولش رو با غم و وسط شعر را با حالتي داغ و passion بيان می کند و حال ادم و بهم می زنه ولی آخرش با سفيدی برف و پاکی و جالب تر اينکه با يک سردی تمام جوابش رو گرفته در جعبه زرد رنگ بازيافت. يه سری هم به ما بزن يه نظری هم بده.

سميرا

من با اين تيکه اش خيلی موافقم که: سودای چشمانت رهايش نکرده...چون حقيقت داره در مورد تو..اما بازم لازمه به جناب حاج احمد آقا بگم:اتفاقا لبخندهای شراره به ياد ماندنی بوده و هستند شما اون روزا حواستون ژيش کی بوده که نديدين؟! خدا می دونه!!!

سحرآزاد

چه جالب. البته راستش تاحالا کسی برای من شعر نگفته. ولی من گاهی که دفترچه خاطراتم رو می خواتم به ان دور، دورها می روم و گاهی خاطراتی یادم می افته که وقنی در آن زمان برایم اتفاق می افتاد با خودم فکر می کردم یعنی میشه یک روزی خاطره این پسره از یادم برهولی یک سوال برام پیش آ. چرا پاره اش کردی؟

طليعه

سلام شراره خوبی؟ چه خبرا؟ من ازت آدرسی ندارم . وبلاگ خوبی داری يه سرم به من بزن خوشحال می شم.