یک تا پنج

اول:

هوس کردم یه کم تا اداره پیاده برم تا فکر این پایان نامه که بلای جونم شده از سرم بیاد بیرون. از خیابون ولیعصر راه افتادم سمت طالقانی خردادماه است وحال و هوای امتحانات. همه بچه ها توی پیاده رو کتاب و جزوه دستشونه و دیدن پسرهای دبیرستانی که همزمان درس می خونن و متلک می گن و شیر کاکائو می خورن واس ام اس می دن واز خیابون رد می شن جالبه و کم نظیر.

یکی از همین پسر مدرسه ای ها امروز تو تاکسی کنارم نشست بوی صابون گلنار می دادمرتب ومنظم داشت جغرافی می خوندوبیچاره آنچنان خودشو جمع کرده بود و چسبیده بود به در که مبادا با من تماس پیدا کنه و اسلام به خطر بیفته تو دلم گفتم یه چند سال دیگه همین پسرک ساده تبدیل می شه به یه مرد بالغ شهوتی قاطی که به جای بوی گلنار بوی سیرابی می ده و دست و پاش لق می زنه وتا بهش تذکر ندی که مرتیکه درست بشین نمی تونه خودشو جمع کنه!!!

دوم:

یکی از دوستام داره مامان می شه و آنچنان از این موضوع ذوق مرگ شده که انگار هسته اتم شکافته.من هم با یه لبخند گشاد مسخره بهش تبریک گفتم طبق معمول اظهار نظر کردم که تو رو خدا این که بدنیا اومد دیگه کاسه کوزت رو جمع کن.همین یکی هر گلی بخواد به سرت بزنه می زنه.فکر کنم یه کم ناراحت شد اما حرف حق درد داره.آخه یکی نیست بگه تو این مملکت که لنگ خودت و شوهرت رو هواست و واسه پیدا کردن یه خونه 50 متری یک ماه پیش نزدیک بود زن وشوهر سکته کنید یا برید امین آباد خودتونو معرفی کنید با چه جراتی یه بچه تولید می کنید که فردا نه از پس شکمش بر بیایید نه تربیتش. تازه 4 روز دیگه که قد کشید وایسه تو روت و بگه فلان مارک لباس و گوشی موبایلومی خواد(تازه اگه بچه قانع باشه) و اگه جواب بشنوه که نداریم.. بهت زل بزنهوبگه کون لقت نمی خواستی بخوابی بغل بابام واسه عشق وحال بعد منو بیاری به دنیا واسه داد وقال.

سوم:

از فردا 5 روز تعطیلیم سالگرد ارتحال و چند تا مناسبت که یه 5 شنبه تپل هم خورده تنگش و ....

البته همه جا تعطیله از سینما گرفته تا سفرخونه ها بنابراین توی شهر کاری نمی شه کرد جز اینکه بشینی پای تلویزیون و هی ملت غیور که میرن حرم و ناهار می خورن نگاه کنیم. با این بگیر بگیرهم مسافرت جز با خانواده محترم یا شوهر نداشته ات جایز نیست. به قول دوستم شوهر حداقل به این درد می خورد که با خیال راحت باهاش بری مسافرت...اما از شانس کپک مطمئنا شوهر نداشته ما یا گشاد از آب در می آید یا بی پول بنابراین زهی خیال باطل.

تازه با خانواده هم که بری باید حواست باشه که یک وقت لباست اوووف نباشه، صدای ضبط بلند نشه،مشروب تو بساطتت نباشه،سیگار نکشی،بلند نخندی،از همه بدتر نرقصی....عطای این مرخصی را به لقایش بخشیدیم.این تعطیلی هم به درد عمه مبارکتان می خورد.

چهارم:

یکی باید بگه آخر چرا رنگ ما پریده

چرا با این همه عینک هیچ کسی مارو ندیده

پنجم:

 

پنجم نداریم ....

/ 30 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کرگدن

راستی : نوشته بودی ما هم بازی ... اولن شما دیگه ماشالله بزرگ شدی ! دومن خدا مارو نبخشه اگه شمارو بازی ندیم ! سومن شما هم در قسمت مربوط به راضیه خانوم ایمانی بصورت مستتر در بازی تشریف فرما هستی !!!

کرگدن

ضمنن دفعه آخرت باشه صابون گلنار و سیرابی رو مسخره می کنیا ! هر دو تاشونم ساحت مقدسی دارن !!!

کوثر

اولا بدتر از این هم می شه، دوم مامان شدن که اینقدر فحش نداره، سوما این واسه همه خستگی ها کم هم بود تازه، چهارم این که هیچ وقت از کسی انتتظار نداشته باش پنجم رو هم بذار من بگم بار این همه تقدم و تاخر دلم گرفته

نبیه

هرچی عشقت کشید جیگر [قلب]

رامین

سلام دمت گرم با متنی که نوشتی امیدوارم بلف نزده باشی و همینطور که میگی دل و جیگر داشته باشی اگه زن نداشتم برای نوشتن این متن یه کم .... تو زندگی موفق و آزاد باشی

رامین

شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی هر دم پا به دگری میبستی گفتا شیخا هر چه گویی هستم لیک تو چنانچه مینمایی هستی ؟

صدف

سلام خانومی خیلی از نوشتنت خندیدم یه جورائی احساس کردم خیلی طرز فکرات بهم شبیه هست بابا ما هم که ایران نیستیم یه بچه داریم برا هفت پشتمون بسه حسابی دست و پامونو بسته دریغ از یه سینما مردم از بس کارتون و فیلمای کارتونی دیدم در مورد مسافرت با خونواده هم کاملا باهات موافقم آدم یا باید با آدمای باحال مث خودش مسافرا کنه یا اصلا نره[چشمک]

کاغذ کاربن

به به بالاخره خانم روزنامه نویس! به وبلاگ من تشریف فرما شدند! راستش من زیاد این دور و بر ها میام اما از وقتی که اومده بودید اصفهان و آن نیمشه شبی هوس پارک گردی کرده بودید و باقی ماجرا دیگر هوس کامنت گذاشتن برایتان از سرم افتاد! آخه دختر حسابی! همه میدونن نا امن ترین قسمت اصفهان حدفاصل 33 پل تا پل آذره! شمام صاف بلند شدی رفتی همون جایی که پلیس هم جرات نداره بیاد! اما با اینحال خوش اومدی و قدومت بر چشم.[لبخند]