بیست چها ر پنج ساله می زد با آرایش تمام و آخرین مدل مانتو وکفش، روزنامه دستش بودو در آن ازدحام مترو که آدم را برای فشار قبر آماده می کند نمیدانم چه اصراری به خواندن داشت صندلی کنار دستش خالی شد و من هم که انگار بلیط دو سره  لاس وگاس را بردم با یک لبخند گشاد نشستم جا به جا شدم . بوی عطر خوشی از جانب بانو به مشامم خورد(عطرخوش زن قدغن) و من هم مانند تمام اردیبهشت ماهی ها از خود بی خود شدم چشمانم را بستم توی ذهنم آهنگ no ordinary love  را زمزمه می کردم وسعی می کردم با تلق تلق حرکت متروهماهنگ شوم.و از لحظات سگی ام لذت ببرم.

صحبت خانم خوشگله با بغل دست اش کم کم گل انداخت و من را هم از سیر توهمات پایین کشید و بنا براجبار فضا ناخواسته حرف ها را شنیدم ...

-         اه این روزنامه ها هم که هیچی ندارن ... حیف پول ...

-         واقعا من فقط خانواده سبز می خونم خیلی مجله خوبی...

-         ااااا من تا حالا نگرفتم این دفعه یادم باشه می گیرم ...

-          نگا کن چی نوشته خطر سقوط دموکراسی در شبه جزیره کره ...آدم نمی فهمه چی میگن ....دموکراسی یعنی چی؟

چشمانم گرد شد فکر کردم اشتباه شنیدم اما دیدم خانم بغل دستی داره برای خوشگله دموکراسی را معنی می کند.کمی که گذشت از تعجب خودم تعجب کردم شاید همان بهتر که کسی نداند مگر نه اینکه ناآگاهی سیاستی است که به خوبی در کشور در حال اجرااست مگر دانستن معنی دموکراسی اوضاع را تغییر می دهد جز آن که خواب ها را آشفته می کند و هر روز تو را ناراضی تر می گرداند تا جایی که تا مرز جنون پیش میروی ...و باعث میشود به همه چیز گیر بدهی.

وقتی دانشگاه قبول شدم وقتی دوستانم را دستگیر می کردند وقتی با استاد بحث می کردیم وقتی سعی می کردیم روزنامه دانشخویی راه بیندازیم وقتی... فکر می کردم، دختر! ما داریم خیلی چیز ها را عوض می کنیم ما خیلی متفاوت شدیم ...اما حالا این ما هستیم که در تار روزمرگی گیر کردیم و دست و پا می زنیم، ما هستیم که به سرعت تغییر می کنیم و شبیه می شویم. شبیه دخترکانی که آهنگ های کوچه بازاری توصیف می کنند شبیه نقش اول سریال های عاشقانه فارغانه تلویزیون ضرغامی...شبیه می شویم  به تمام آن کسانی مسخره شان می کردیم ...هوا سنگین شده ایستگاه بعد باید پیاده شوم هیکل های ترکه ای و گوشتالود را کنار می زنم بیرون می پرم ...آی پادم را روشن می کنم hey… is everybody out there  زندگی به همان حماقت سابق ادامه دارد....

   

/ 4 نظر / 4 بازدید
سحرآزاد

می بینم که یکدفعه قاطی کردی و به دختر خوشگلا گیر میدی. باهات موافقم.

احمد

سيزيف را که يادت هست؟ نفرين شده بود به بيهوده ترين کار دنيا. نبردی که هر پيروزی اش اول شکست بعدی بود و اين ماجرا قرار بود که تا ابد تکرار شود؛ و همه اينها به خاطر عصيانی که خدايان را خوش نيامده بود . گاهی فکر می کنم که ما محکوم به نفرينی هستيم که سيزيف دچارش بود: نبردی بی پيروزی! نبرد با خود. نبرد با ريشه ها؛ نبردی که آدم را ياد شطرنج اخوان می اندازد در آنگاه پس از اين تندر:«ماتم نخواهی کرد می دانم!» ما نفرين شديم به جنگ با ريشه هامون. با خودمون. برد و باختش واسه ما باخته. ما از اول محکوم به شکستيم: ديدم که شاهی در بساطش نيست ... اين برجها را مات کن! ما هر کدوم يه سيزيفيم واسه خودمون؛ و اين آخر قصه اس واسه نسل ما

يه رنگی

سلام، آپم، خوشحال مي شم سري به ما بزني.

آرمان

جهالت که شاخ و دم نداره... همينه ديگه!