متولد ماه مهر من

زندگیم مثل آونگی می رود و می آید...دینگ دانگ،دینگ دانگ، یک ریتم تکراری....

می ختدم، می رقصم، می روم و می آیم اما صدای این تکرار عذابم می دهد انگار هیچ چیز آنقدر که باید شادم نمی کند و هیچ کس آرامم نمی کند.دلیلیش را خوب می دانم ...خیلی خوب

                                              

دیروز 14 مهر بود روزی که برایم متفاوت بود و هست روز تولد عزیزترینم اما این بار کمی فرق داشت.

دیروز پدر یک لباس راحتی آبی پوشیده و روی تخت 5 دراز کشیده بود و یک سرم به دستش وصل بود...میهمانان هم همه غریبه بودند غریبه هایی که خیلی خیلی آشنا بودند. همه از خانواده یک درد و انگار این درد همشان را به هم نزدیک کرده بود این را از چشمانشان می شد فهمید.

پرستار ها هم آمدند و چند دکتر و خانواده های بیماران... مسئول آبدارخانه بخش خون هم کمک کرد شمع ها را روشن کنم.پرستار دیگری بشقاب ها را آماده کردو یکی از بیماران که لربختیاری بود با ان لهجه شیرینش تولد مبارک خواند و یکی از پرستارها چند دستکش جراحی را باد کرد وشکل داد و کلی خندیدیم و با هم رفتیم توی اتاق. پدر یکه خورد و جوری به شمع ها خیره شده بود که انگار 59 سال زندگیش را ....

بیمار تخت 11 که سرباز وظیفه و بود و دکتر ها امیدی چند ماهه به زندگیش داشتند با نیش باز توی اتاق پرید و گفت: شمع ها رو که فوت می کنی آرزو کن سال دیگه همه تو جشن 60 سالگیت برقصیم. نمی دانم عمر این پسرک 19 ساله کفاف می دهد به سال دیگر،تازه با کلی ذوق کمک کرد کیک را ببریم و تقسیم کنیم و نگران بود سهم کمتری ببرد.

 مریض دیگری که تازه معده اش را به خاطر بیماری درآورده بودند بشقاب کیک را رد کرد و با انگشت جای بخیه اش را نشان داد که یعنی نمی توانم بخورم ...حس کردم آب سرد رویم ریخته اند ...چه زندگی مزخرفی که حتی در حسرت طعم کیک هم بمانی.

دیروز برایم یک روز خاص بود، حس عجیبی دارم یک احساس متناقض ...حس غم و شادی...مرگ و زندگی...رنج و آرامش.

تا قبل از بیماری پدرم هیچ وقت فکر نمی کردم پشت  دیوارهای سیمانی بیمارستان ها دنیایی باشد تا این حد بیگانه.حس می کنم دارم قویتر می شوم و شاید دل رحم تر.کاملا درک کرده ام و می دانم که این دنیا ارزش هیچ چیز را ندارد.

وقتی می رفتم خانه همان سرباز بیمار توی حیاط فوتبال بازی می کرد انگار نه انگار سرطان همه وجودش را گرفته است ...از دور برایم دست تکان داد و گفت: بازم کیک بیار جشن بگیریم آدم هر روز باید جشن بگیره...با سر تاییدش کردم و با بغض رفتم.

پی نوشت: کاش شما هم دعا کنید برای آرزویی که سرباز بیمار کرد برای اینکه همه اون مریض ها رو تو جشن تولد 60 سالگی پدرم دعوت کنم.

 

/ 30 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیده

شراره جان ، این نوشته ات چه دردی پاشید در دلم و در عین حال چه امیدی به من داد از این همه روحیه ای که در تو هست ... هر روز برای پدرت دعا می کنم ... واقعا چه خوب نوشتی که دنیا ارزش هیچی را ندارد ...

پویا ف

یادم میاد تو بیمارستانی که پدرم بستری بود مرد جوانی بود که از سزطان خون رنج می کشید تمامی پزشکان از او قطع امید کرده بودند یه روز که به ملاقات پدر رفتم دیدم که تختش خالیه دلم ریخت پائین با خودم گفتم اینم رفت این مریضی رو علاجی نیست... اما وقتی پرس و جو کردم پرستارا گفتند امروز صبح با پا خودش از بیمارستان ترخیص شده چون علائم بیماری به ناگهان از اون رفع شده بود!!!!! باور کردنی نبود اما من به باور رسیدم که اعتقاد و خواستن حتماَ نتیجه بخشه منم واسه پدرت دعا میکنم که بتونه بجنگه و کم نیاره الهی آمین

مکث

تو عخش منی شرربانووووووووووووووووو

ر-

چه حس غریبی داشت این نوشته ات. دعا می کنم از ته دل. به قوی شدنت هم افتخار کن که کم چیزی نیست...

ر-

جشن 60 سالگی همشون در صحت و سلامت برگزار می شه انشالله. تولدشون مبارک و سلامتیشون هرچه زودتر برقرار و مستدام.

محمد صادق

سلام اولین باره میام اینجا بهرحال من هم دعا میکنم برای سلامتی پدرتون . .. ...

خدیجه زائر

چقدر امید موج می زند در چشمان این مرد که پدر است و چقدر عشق پر می زند بالای شعله های ان شمع ها.........الهی 90 سالگیش را جشن بگیری دلبندم........

خیلی ناراحت شدم شراره خانم

a

خیلی ناراحت شدم شراره خانم