تو رو به درخت های نارنج قسم....

  

بارون پاییزی میاد و بوی خاک نم خورده و توتون کاپتان بلک دوباره پیچیده توی باغ با پای برهنه می رم توی بالکن و داد می زنم: بابا بیا ناهار...جوابی نمی شنوم و این بار بلندتر داد می زنم بابا بیا ناهار...صدایی نمیاد چند لحظه صبر می کنم و و تلاش می کنم ته باغ رو ببینم که یهویه نفراز پشت سر بغلم می کنه بر می گردم باباس که می خنده و میگه خوب ترسیدیا بعد یه نارنگی دو قلو بهم نشون می ده که از پهلو به هم چسبیدن می گه بیا این رومخصوص واسه شَ شَ چیدم...

این خاطره چند روزه واسم شده یه کابوس و یه بغض ته گلومه که می ترسم اگه بترکه روی بارون های پاییزی شمال رو کم کنه...من اصلا کاری ندارم که دکتر ها و با اون اصطلاحات قلمبه سلمبه چی می گن .من این حرف ها حالیم نیست ...سرطان غدد لنفاوی کیلو چنده اصلا کی فکرش رو می کرد که سرطان سراغ تو بیاد تویی که دستات پر از بوی بهار نارنج و چشمات همیشه نم آسمون های شمال رو داره.

بابا من نمی فهمم امروز رو تخت بیمارستان قول دادی زودی با هم بریم شمال و برام نارنگی بکنی.

 بابا اگه یه هفته نری به نارنج ها سر بزنی همشون دق می کنن...

بابا هنوز درخت هلویی که برام کاشتی بار نداده، شَ شَ اون درخت رو بدون تو نمی خواد.

می ترسم این بار بیام تو بالکن صدات کنم و تو نه جوابم رو بدی نه نارنگی دو قلوبرام بیاری.

بابا یادت باشه تو قول دادی درخت های نارنج منتظرن................................

/ 31 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرزام

عکس رو که دیدم چه حالی کردم. پاراف اول رو که خوندم چه غنجی رفت دلم. من باباهای خوب رو دوست دارم و همه می دونن چرا. نمی دونم چی بگم شرر جان ولی از ته دل امیدوارم اولین هلوی درخت ش ش رو خودش برات بیاره

زهرا

سلام نازنینم ... تنها خداست که به همه داشته ها و نداشته های ما بیناست نمی گم چیکار باید بکنی اما سعی کن با امید زندگی کردن را با اون برای همیشه لمس کنی که اگر حتی نبود هم آن لحظه ها برای تو زنده باشد و هم برای اون بهترین ها باشد امیدوار زندگی کن و کمک کن طعم حقیقی زندگی با امید را بفهمد حتی اگر دوران هرچند کوتاه باید داشته باشد که اگر چنین کنی مطمئنم که این مدت کوتاه نخواهد بود و فهمیدن لذت زنده بودن و زندگی کردن به معنای واقعی خود زندگی با امید داشتن نه نقش بازی کردن کمک بزرگی است به زنده ماندن امید داشتن به خواستن اینکه می خواهی زندگی کنی به معنای حقیقی امید به زندگی خودش حیات می آورد من تجربه کردم زمانی که گذشتم از زنده ماندنم و خواستم با امید زندگی کنم -- چند سالیست که هنوز زنده ام و امیدوار... امید که خدا امید هیچ بنده ای که به او رو می آورد نا امید نکند انشالله اللهم اشف کل مریض[گل]

سمیرا

بابایی که دختری مثل تو داشته باشه هر روزش پره خنده و شادیه دیگه وقت نمیکنه به مریضی فکر کنه...همه با هم براش دعا می کنیم تو هم فقط بهش روحیه بده و مطمئن باش خدا تنهاتونن نمیذاره

کرگدن

سلام شرر بانو ! خوبی ؟ بابا خوبه ؟

سحرآزاد

واقعا هیچی نمی تونم بگم. از همون اول گریم گرفت. اما همونجور که بهتم گفتم شراره فقط باید روحیته بابا رو قوی نگه دارید. ما همه دعا می کنیم. ایشالا که رودی خوب میشن.

مجید

نترس شرر جان چیزی نیست. شنیدم که چه اتفاقی افتاده ولی مطمئنم که چیزی نیست به خدا. نگران نباش

لوسینه

مطمئنم بابات خوب می شه شراره جان. آخه دلم یهو گرفت ولی یه حسی بهم می گه همه چیز خوب خواهد بود. احتیاج به چیزی با کسی داشتی رو من حساب کن. من آدم اهل تعارف نیستم اینو می ذونی. می بوسمت

مهدیه

سلام خانم یه سر بزن وبلاگم. ایده تراوش کرده ایم از ذهنمان برای ده ساله شدن دانشگاه رفتنمون

فاطمه

سلام شراره گلم! نازنینم قبل از هر حرفی قلم گیرا و جادوئی ات را تبریک میگم. نمی دونی چه قدر ذوق کردم دیدم همکلاسی و بهترین دوست بچگی هام اینهمه هنرمند شده و کلی به یوسف که اونهم بد جور مجذوب نوشتهات شده بود پز دادم. خوشحالم حالا که بعد از 17 سال پیدات کردم تو را اینچنین موفق میبینم. سخن بعدراجع به بابات ...؛ نمیدونم چی بگم، واقعاً خبر شُک آوری برام بود و نمیتونم ناراحتی ام را از این بابت باهات در میون نزارم ولی شراره جونم دنیا با همه نا مهربونی هاش بعضی وقتها چهره دیگری از خودش نشون میده و من و یوسف از مهربون پروردگارم رخ دیگرش ر ا برایت آرزو کردم و این را بابت دلخو شیت نمیگم عزیز دلم چرا که من یه داداش کوچولو داشتم که فکر کنم یادت باشدش، اون موقع (کلاس پنجم)یکی دو سالش بود و بدترین ناراحتی قلبی رو داشت و بر خلاف امید بسیار کمی که دکترا داده بودن ولی به لطف خدا الان 19 سالشه و دانشجوست. راستی عکش در کنارم رو برات فرستادم. من برای بابات 1000 تا صلوات نذر مادر اقا امام زمان کردم و میدونم مثل همیشه نرجس خاتون بی جواب برم نمی گردونه. فقط یادت باشه تو تنها شه شه بابائی و هرگز نذار اون غمی که رو دلت نشسته حس کنه.