خدایا این درد را درمان نکن....<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

"خواب توی این حال و هوا حرام است.اصلا هوا هوای خلاف است شما بخواب من میروم بیرون اشکی بریزم.نگران نباش .بادام تلخ مشتری ندارد.عکسبرداری ممنوع .چقدر تابلوی عکسبرداری ممنوع...کاری نمی کنم سرکارچرا داد می زنی؟آمدم پای این تابلو اشکی بریزم.پنچریم .چشم الان تمامش می کنم آن بالا زیر باران کشیک دادن باید حالی داشته باشد؟راست می گویی .زیر باران هر کاری می چسبد.پس به سلامتی همین باران وخودت که پیداست اهل دلی..

آره باران می آمد.گفت بیرون باران قشنگی می بارد.گفتم نمی توانم ببینم. دست از روی چشم هام برداشت.گفت همیشه می گفتی توی  هوای بارانی می چسبد و موهایش ریخت روی صورتم. بوی کاج باران خورده می داد.آمدم چشم هام راباز کنم لب هایش نگذاشت .گفتم چی شده ؟گفت هیچ حرف نزن.گفتم می خواهم نگاهت کنم . گفت نه حالا نه . گفتم پس چه کار کنم؟ گفت بیا .لبش مزه چیز های نچشیده  داشت.گفتم .گفت بوسه .گفتم چشم هات .گفت نه نکن .گفتم چرا؟گفت خودت می گفتی.راست می گفت . گفته بودم بوسه به چشم دوری می آورد.گفت می گفتی خوب نیست.چون بعدش...نه اصلا حرف نزنیم.گفتم بوسه به چشم را می گفتم .گفت نمی فهمم گفتم نمی فهمی یا باور نمی کنی.....

ولی سرکار دیر رسیدی هر دومان دیر رسیدیم.هیچ چیز نمانده .نگاه کن خالی خالی است دریغ از یک قطره.کی گفته حال من خراباست ؟تو اصلا میدانی خراب یعنی چی؟تو کی هستی که بگویی بروم خانه ام بخوابم؟ خودت برو پی کارت. من نمی روم تمام سرکار های جهان را هم بیاوری من تا قیام قیامت همینجا می نشینم زیر همین باران و همین کاج .عکسم کو کجا بردیدش.تنش را سرش را . کجاست ؟ خط خالی ابرویش کو؟کجایی سمیرا کجایی؟"

قسمت هایی از داستان سان شاین .نوشته کوروش اسدی.(همه داستان معرکه است)

برنده جایزه بنیاد گلشیری - آذر 82

 

 

 

/ 2 نظر / 15 بازدید