می گذریم...

اول : امروز تلویزیون به مناسبت نزدیک شدن سالگرد جنگ یک برنامه مستند از عملیات فتح المبین پخش می کرد گوشه تصویر هم نوشته بود سال 1361...یعنی وقتی من یک ساله بودم

 چند دقیقه ای تماشاکردم و بعد انگار شقیقه هام داغ شد و یکی با پتک می زد تو سرم، دیدن اضطراب یه سری جوانی که در آن زمان هم سن و سال من و یا خیلی کوچکتر از من بودند و صحنه هایی که جنازه های خاک آلودشان یک گوشه ای افتاده بود و یا در حال جان کندن بودند حالم رو دگرگون کرد...تلویزیون رو خاموش کردم و از ته قلبم گفتم کاش من هم سال 1361 می مردم...شاید اون زمان کسی زیاد از مرگم ناراحت نمی شد چون اوصولا با یک بچه یک ساله زیاد نمی شه خاطره داشت و دیگه اینکه بچه ای که نطفه اش تو ی جنگ بسته شه و وسط بمباران به دنیا بیاد و بزرگ بشه و به خاطر موشک بارون مجبور باشه که با تلویزیون درس بخونه همون  بهتر که رشد نمی کرد ...چون جامعه روشنی در انتظارش نبوده و نیست ....حالا هم وقتی با هم نسل هام درد دل می کنم می بینم که همه ما تبدبل شدیم به یک نسل استرسی ، بی گذشته ، بی فردا و از همه بدتر بی رویا و داغون که میراث مهیب جنگ باهامونه.حالا هم از دریچه های کوچیکی مثل اینترنت و ماهواره دنیا دیگر رو نگاه می کنیم و مثل اثیری ها کمتر وضعیت خودمونو درک می کنیم و بیشتر تو خودمون فرو میریم و الکی پیچیده می شیم جوری که حالا حتی قادر نیستیم درست حرف بزنیم و اعتراض کنیم و شاد یا غمگین باشیم. نسل من حتی عاشقی هم یادش رفته وای به حال بچه هایی که قراره ما تربیت کنیم.....

 

 

شاید دوم : یک تمرین سخت رو شروع کردم ، تلاش برای اینکه به هیچ شی یا وسیله ای و به هیچ موقعیتی تعلق خاطر پیدا نکنم، نمی خوام زیاد برای خودم خاطره جمع کنم دیگه زیاد به عکس های قدیمی نگاه نمی کنم و کادوهایی که می گیرم دوباره کادو می دم. می خوام از شکستن و گم شدن و دزیده شدن اشیایی که باهاشون خاطره دارم ناراحت نشم  می خوام از زیر فشار گذشته ها خالی بشم و بارنوستالژیکی هم برای آینده ام جمع نکنم به قول میلان کوندرا یه جورایی بار هستی ام را سبک می کنم ... مهم اینه که همه چی توی ذهنم روشن باشه مغزم رو همه جا می تونم ببرم اما اشیارو نه...اگه این مرحله رو پشت سر بذارم شاید این تمرین رو با آدم ها هم شروع کنم تا کمتر از مسافرت ها، فراموشی ها، بی محلی ها، بی وفایی ها وحتی مرگ آدم ها ناراحت بشم نه اینکه بی عاطفه بشم نه! در گذر باشم مثل زمان و مثل تک تک سلول هام که در گذرند مثل فراموش شدن میلیاردها انسانی که قبل از من بودند و بعد از من خواهند آمد ...مهمترین خاصیت دنیا و آدم ها فراموشی و در گذر بودن،اما ما  با یه حماقت تاریخی این نکته رو هم فراموش می کنیم که موقعیت ها،اشیا، آدم ها،حواس، عشق ها و نفرت ها در گذرند و از یادها می رن پس این همه ادعا و منم منم واسه چیه ... جدن باید به نوع بشر گفت: برو کشکتو بساب ....

 

/ 31 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کپو

جیگر از دیروز تا حالا هیشکی برات کامنت نذاشته ؟!!! جیگرت خودم که هستمم[نیشخند] شرر جان ما آپیدیم اومدیم بگیم بعدا گله نکنی یه وخت[چشمک]

سلام با توجه به گسترش استفاده از اینترنت وتبدیل آن به یک دهکده مجازی، این ضرورت حضور مبلغین دینی در اینترنت احساس شد. از سالها پیش مراکز حوزوی و دفاتر مراجع عظام اقدام به تاسیس پایگاه اطلاع رسانی جهت پاسخگویی به نیازهای دینی کاربران نمودند. پس از گذشت سالها امروز این ضرورت احساس می شود که باید فعالیت های دینی در حوزه مجازی را از نو بازشناسی و آسیب یابی نمود . از آنجایی که بسیاری از جوانان مسلمان از فعالین دهکده مجازی هستند و پر واضح است که نگاه از بیرون به وظایف یک مجموعه دقیق تر و کامل تر می باشد از شما وبلاگ نویس قلم به دست و صاحب نظر عزیز به عنوان یک فرد مسلمان و تاثیر گذار در فرهنگ دهکده مجازی خواهشمندیم منت نهاده و مار ا در این طرح آسیب شناسی با عنوان مسابقه وبلاگ نویسی “اگر یک رو حانی بودم…“ یاری نمایید.[گل][گل][گل]

کرگدن

بله مجرد تشریف دارند ! فرمایشت ؟!!!

کرگدن

اتفاقن دیشب افطار و شام به صرف سوپ جوی ردیف و فسنجان و زرشک پلو مرغ و باقالی پلوی تپل ! افتخار میزبانی ما و بانو و اخوی و بانو و مادر و پدر و آن دیگر اخوی کوچیکه را داشتند ! و کللهم اجمعین منزلشان تشریف داشتیم ! صحبت سوال و استعلام سرکار عالی هم شد !!!

کرگدن

حالا چطور مگر شرر بانو جان ؟!!![چشمک][زبان][نیشخند]

کرگدن

ضمنن از صمیم قلب زاقارتمان ! ( ضرورت حضور مبلغین دینی در اینترنت احساس شد ) را تبریک می گوئیم خدمتتان !!!!!

احسان جوانمرد

آمدیم بخوانیمت . آپ نبودی شراره . ضمنن دیشب یادمان نبود خرت (با کسر اول و فتح دوم)بگیریم بابت آن فیلم کذایی.... خوب خودت را به آن راه و بیراه زدی ... . . . .جدی آلاشتیام کم نامرد نیستنا!

فرزام

چرا نمی نویسی پس از اون شب دانشکده و بعد هم دالون دراز؟! تو تعریف کردنش هم تنهاخوری؟![عصبانی]

بعدا میگم

سلام یه سر بزن به لینکی که گذاشتم بالای بلاگ یه موزیکه که بد نیست گوش کنی [چشمک] با بعضی نوشته هات خیلی حال میکنم بعضیاش هم 2زار نمی ارزه [نیشخند] ولی در کل از شخصیتت خیلی خوشم میاد به شرطی که لوس نشی [نیشخند]