دلتنگی , اعتصاب غذا و فتوژرنالیسم

اون روز کلاس فتوژرنالیسم داشتیم . یه روز بارونی و خوشگل از اون روزا که دلم می خواد پرواز کنم. با کلی بند و بساط و یه دوربین بزرگ راه افتادم سمت دانشکده  توی حیاط طبق معمول چشم گردوندم تا کلونی خودمونو پیدا کنم،  بچه ها نبودن پس رفتم حیاط پشتی و دیدم که امین و مهنوش نشستن رو نیمکت و منم با نیش باز پریدم وسطشون. اما حال هوای بچه ها زیاد خوب نبود امین از بابت دستگیری بهنام تو لک بود و فضا سنگین.

17 روز بود که بهنام رو تو شلوغی های دانشکده گرفته بودن و هیچ کس خبری ازش نداشت وتلاش های رئیس دانشکده و دیگران هم نتیجه ای نداده بود و بچه ها تصمیم گرفته بودن اون روز اعتصاب غذا کنن من هم  فکر کردم اعتصاب غذا یعنی همه جمع شیم یه جا و اینقدر غذا نخوریم که بهمون سرم وصل کنن  تا فنا نشیم. بنابراین از اون جایی که من با غذا شوخی نمی کنم و شکمو هستم  از همون اول توی ذهنم انصراف دادم.

 اما وقتی وقت ناهار شد دیدم خود امین ژتون به دست اول صف وایساده بقیه رفقای جانی بهنام هم پشت سرش، بعد همه  ظرف های فلزی خورشت قیمه رو دستشون گرفتن و راه افتادن سمت حیاط و ظرف ها رو وسط حیاط دانشگاه کنار هم چیدن و من تازه فهمیدم بابا اعتصاب غذا اینه !!! پس با کمال میل در این جنبش دانشجویی شرکت کردم. کم کم  بچه های دیگه هم اضافه شدن و با ظرف های غذا اسم بهنام رو روی زمین نوشتن  و من هم  خوشحال از اینکه به خاطر درس فتوژرنالیسم دوربین همراهمه شروع کردم به عکس گرفتن ونمی دونم حمید رضا شکوهی از کجا تونست نردبون گیر بیاره و مارو تشویق کنه که بریم بالای پشت بام عکس بگیریم.

خلاصه از نردبون داغون ولق بالا رفتم و چند تا عکس گرفتم و موقع پایین اومدن نمی دونم کدوم شیر پاک خورده ای از لجش نردبون رو برداشته بود و یه نیم ساعتی اون بالا سوژه جمع شدیم  وخرسند برگشتیم پایین.اما خوبی کار این بود که اون عکس فردای همون روز تو روزنامه مردمسالاری چاپ شد و شاید کمی به آزادی بهنام کمک کرد و من برای اولین بار ذوق مرگ شدم از اینکه به جای نوشته عکسی ازم کار شده و هنوز حس می کنم که  هیچ چیز جای عکاسی رو نمی گیره.

نمی دونم چرا بعد از این همه مدت این ها رو نوشتم شاید به این خاطر که هر وقت حال و روزم قاطی می شه و حسم دست کاری می شه به جعبه خاطره هام یه سری می زنم دیشب هم این کارو کردم و با دیدن عکس های اون روز...

پی نوشت: تازگی ها تقریبا هر روز برای رسیدن به محل کارم از پل گیشا رد می شم واز جلوی دانشکده علوم اجتماعی. کارگرها داران یه سردر جدید برای دانشکده می سازن یه سر در با آجر 3سانتی که با کاشی های لاجوردی اسم دانشکده روش حک شده (ببین دیگه آخر سلیقه اس) .اما هنوز هم انگار منتظرم که یه آشنا اون اطراف ببینم. یه دوست که بی ریا بهم بگه سلام...

 

/ 18 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
وحید باقرلو

سلام چند پست آخری را که نخوانده بودیم خواندیم... دم شما و قلم و دوربینتان گرم...

عباس

سلام...من اون روز بعد از ظهر رسیدم دانشکده ...اما بذار یه خاطره از اون روزا بگم ...همون موقع که بهنام رو گرفته بودن محسن دنبال کاری رفته بود کانون و طومار حمایت از بهنام رو که مدیر مسئول نشریات دانشجویی امضا میکردن رو از طرف من امضا کرده بود اونم 3 بار!!! یه روزنامه هم اگه اشتباه نکنم همشهری این خبر رو کار کرده بود البته هیچوقت نه منو گرفتن نه به خاطر 3 بار امضا کردن به بازجو پاسخ دادم...یا حق

مریم ترین

سلام...چه حس خوبیه که بشه با دوربین و قلم به دیگران و عزیزان کمک کرد...خیلی تکان دهنده بود این پستت...و آفرین به تو شکارچی لحظه های حساس...

سارا

تازه با وبلاگت آشنا شدم. داشتم آرشيوت رو مى خوندم، رسيدم به پستى كه دى پارسال نوشته بودى، "آب از آب تكان نمى خورد". اون دكلمه ى پرويز پرستويى مال آلبوم "بابايى" هست، شعرهاش هم مال مجتبى معظمى، توش بيژن مفيد هم خونده. اگه تونستى گيرش بياد، كاره قشنگيه! راستى اميدوارم بهنام زودتر آزاد بشه!

رعنا

چرا من فکر میکردم اون عکسو فرید هاشمی گرفته ؟ خوب شد گفتی . راستی دوران دانشجویی آدم چقدر جسوره.

سمیرا

ممنون شرر بانو که دوباره چشمهامون رو خیس کردی...منم یه عکس دارم از اون تکاپوها واسه بهنام که نوشته بود:اگر همه جنگلها را قفس کنند هنوز دستان من خواب کبوتر می بینند ... اون روز بین دوستای نزدیک من اولین کسی بودم که با افتخار خورش قیمه مو نخوردم و گذاشتم وسط حیاط ! یادمه بهنام که برگشت خیلی گریه کردم از ذوق.. راستی بچه ها اگه موافقید عکسهای خاطره برانگیز رو با هم تقسیم کنیم. من حاضرم نفر اول باشم

سمیرا

می بینی منو؟ ردیف اول با کاپشن قهوه ای...یادش بخیر

میرزاقلمدون

تا اونجایی که چشمم یاری می کرد شمردمشون ! 90 پرس قیمه بود! . . . . . . برنده شدم!؟

کرگدن

دم شما و معرفتتون گرم شرر بانوی عزیز در خصوص فیلمها ...