بعضی وقت ها ایام اینقدر زود می گذرد که حتی فرصت نمی کنیم به آن عادت کنیم...بعضی وقت ها هم آدم ها اینقدر بی خیال از احساسات همدیگر عبور می کنند که گویی اصلا من و تویی نبوده است ...بعضی اوقات هم آنقدر به بدی عادت می کنیم که به طور کل هر نوع اجحافی را طبیعی می پنداریم ...این روزها وقتی پله های مترو را بالا می آیم وخود را از تاریکی به نور می رسانم  اولین چیزی که می بینم و حالا به آن عادت کرده ام ماشین سبز رنگ گشت ارشاد است و  افسران و سربازانی که با چشمان ناپاک خود وجودت را می کاوند تا به ظن خود موردی منکراتی بیابند و تو را به سوی بهشت ارشاد کنند.بهشتی که قرار است همه با هم در آنجا آزاد باشیم و خوش بگذرانیم.

باور کن من و تو قدرت و شعور انتخاب  نداریم اما  مسوول انحرافات جامعه هستیم و موی سر از کراک و هرویین خطرناک تر است به همین راحتی...  نمی دانستم اینقدر مهم هستم که لازم است این همه نیرو بسیج شوند تا من و امثال من را کنترل کنند( به جای آنکه به دنبال قاتلان و کلاهبرداران باشند.)اما دیری نمی گذرد که ما به این هم عادت می کنیم مانند تمام قدغن ها که الان جز طبیعی زندگی مان شده اند...

از تو نوشتن قدغن

گلایه کردن قدغن

عطر خوش زن قدغن

با هم و تنها قدغن

برای عشق تازه اجازه بی اجازه.......

/ 4 نظر / 5 بازدید
زندگي

بده مي خوان بفرستنمون بهشت! به منم سر بزن

ليلی

سلللللللللللام بابا بالاخره تو دست به قلم شدی من کشته اين نوشته هاتم

سميرا

سلام خانوم...خوبي؟چه عجب بلاخره نوشتي خوب خوش مي گذره؟ من فكر مي كردم اين خبرها فقط توي تهرانه اما اينجا وسط كوير هم ارشادت مي كنن...