عطر نارنج

همه چوب ها از باران دیشب خیس شده اند هر چه سعی می کنم آتش روشن نمی شود مهسا با دبه نفت بلای سرم ایستاده  دبه را از دستش می گیرم و روی شعله کوچکی که با روزنامه باطله درست شده می ریزم آتش ناگهان زبانه می کشد و یالا می رود و صدای پدرم بلند می شود-         ای بابا این چه کاریه تمام شاخه های نارنج سوخت که، صد دفعه نگفتم زیر درخت آتیش روشن نکنیدمهسا رو به پنجره به پدر می گوید: عمو باز گیر دادی آخه درختی که میوه نمی ده بسوزه هم اشکالی نداره.-         پس اگه اینطوریه هر زن خوشگلی هم که نتونست بچه دار بشه هم بسوزه اشکالی نداره،خب ممکنه سال دیگه میوه بدهبا خودم فکر کردم که پدر سال پیش هم همین حرف را ی زد و سال های قبل هم.ریا با یک س.د سیب زمینی و نمک نشست کنار من و پشت سرش علی آمد با بساط قلیان هر کدام چوب بلندی دستشان گرفتند و شروع کردند به انگولک کردن آتش.سیب زمینی ها که زیر آتش جا گرفتند و قلیان چاق شد همه سرجایشان آرا م گرفتند وبه صدای فرهاد که از گوشی رویا پخش می شد گوش می دادیم،"اینجا بر تخته سنگ،پشت سرم نارنج زار رو در رو دریا مرا می خواند،می آیم می روم، می اندیشم که شاید خواب بوده ام، می اندیشم که شاید خواب دیده ام" عطر خاک نم خورده وشالیزار با بوی تنباکوی دو سیب مسخم کرده است وبوی عجیبی که نمی دانم از چیست یک بوی گس و خنک که تمام ریه ام را پر می کند شاید بوی سیب زمینی ها یا بوی دریا است اما نه...  آسمان کپ تا کیپ گرفته است پدرمی گفت امشب طوفان سختی می شود هواشناسی پدر رد خور ندارد امسال بهار سردتر از سال های قبل است و ما هم طبق معمول با کلی مهمان که از سروکولمان بالا می روند عید آمدیم شمال.سیب زمینی های پخته را از زیر اتش بیرون می آورم و هر کس سهمش را بر می داردمهسا رفته ته باغ و آرام با موبایلش حرف می زند با دست به سیب زمینی ها اشاره می کنم  سری به علامت منفی تکان می دهد و درتاریکی خودش را گم می کند.علی می پرد و سیب زمینی مهسا را می قاپد.سرم منگ شده بلند می شوم می روم که بخوابم مهسا هنوز دارد با موبایل حرف می زندو پدر نگران ازپشت پنجره ما را می پایید شاید هم نگران درخت نارنج است.صبح دیر وقت با سرو صدایی که از باغ می آید بلند می شوم و از پنجره سرک می کشم تمام زمین خیس است و داربست های کیوی روی سر درخت نارنج آوار شده اندو درخت از کمر شکسته است حتما دیشب طوفان سختی بوده و من مثل خرس تا صبح خوابیده ام. پدر باقی مانده تنه نارنج را هم با صورت برافروخته قطع می کند رویا وعلی هم یه لنگه پا ایستاده اند و تماشا می کنند.شب دیرتراز همه پایین می روم بچه ها آتش روشن کرده اندومهسا روی تنه قطع شده نارنج نشسته است و به قلیان پک می زندنزدیک آتش می نشینم احساس می کنم که باغ لخت شده است علی روی آتش نفت می ریزد و هورایی می کشد وعقب می پرد؛ هوا سنگین شده ،نفس عمیقی می کشم و دنبال آن بوی گس آشنا می گردم اما آن عطر آشنا در هوا نیست؛ پدر با چهره نگران پشت پنجره نیست ؛درخت نارنج هم نیست.مهسا موبایلش زنگ می خوردو با عجله قلیان را بدست من می دهد و می گوید:قلیان فرد علا با زغال نارنج...

/ 4 نظر / 3 بازدید
طلیعه

اولن که ولنتاینت مفارک دخمله [قلب] بعدشم گفتی تنباکوی دو سیب و کردی کبابم. این طرفا که پیدا نمی شششه [گریه]

فرزام

مرض داری تو؟ من همینجوری نزده ، دارم سالسا می رقصم. چیه اینا می نویسی آخه؟

کوثر

سلام دوست جون تا باشه عطر نارج و هوای بارونی با اینکه زمستون طولانی داشتیم و نمی دونوم چرا هنوز بوش نپیچیده؟ به روز شدیم سر بزنید [قلب]

نبیه

سلام شری مطلبت مثه همون عطر نارنج بود با بوی مرطوب دود و چوب !!!!!!!!! یاد چند سال پیش افتادم جنگل های دو هزار یا سه هزار بارون می بارید و ما آتیش روشن کرده بودیم بعضی اوقات فکر می کنم هیچ بویی به زیبایی بوی آتیش تو هوای بارونی نیست [بغل]