می دانم که نمی توان به نگاهش اطمينان کرد ....

اما گويی به بغض چشمانش دلخوش شده ام....

/ 6 نظر / 4 بازدید
samira

سلام شراره جون...آخه تو کجايی؟ تبريکات صميمانه منو به خاطر موفقيتت در کنکور ارشد پذيرا باش...(وای چه جمله مسخره ای!!!) فقط اين بگم که خيلی خوشحال شدم...تو لياقتشو داشتی..حداقل مثل خيليای ديگه اين ۴ سال بی سر و صدا نيومدی سر کلاس و جيکت هم در نياد....اما چرا نمی نويسی؟ از اثرات کلاس ارشده؟!!! بنويس دلم داره می ترکه...بنويس...

کرگدن

مبارکا باشه خانوم خانوما ؛ چی قبول شدی ؟ ... چرا وحشتناک دلم تنگ شده واسه آشای آقا مرتضی ... اتفاقا عباس گیر داده یه روز بریم افطار ...

samira

تو و دلتنگی؟ بابا يه دانشکده علوم اجتماعی بود و يه شراره...(که چقدر اسمش بهش ميومد) ديگه الان وقت کسب علمه...بايد تلاش کنی... ببينم اونجايی که الان هستی به خوبی اون ۴ سال که نمی شه ؟ می شه؟

سحر ازاد

سلام شراره عزيز از اينكه تو وبلاكگ نظر دادي ممنون. بالاخره يك زني پيدا شو و نظر داد. من اينهمه از مسايئ و درد و دل هاي زنان نوشتم اما فقط يكي از دوستام يه نام نگار برام نظر داد و حتي مخالف هل و موافقهايم همه مرد بودند. حتي از اين نوع نظر دادن ها هم مي توان بي تفاوت بودن زنهاي مملكت ما را نسبت به مسادل خودشان سنجيد. وبلگ تو را م خوندم. شعرها مال خودته؟ شعرها هم خيلي قشنگه. بهت تبريك ميگم.

مجید

يا الله.... نامحرمی.. کسی...چيزی نباشه!// مثل اينکه اينجا زنونه اس..... ببخشين اگه مزاحم شديم// به وبلاگ من هم يه سری بزنين ممنون ///

samira

بابا کککککککککککککککککجججججججججججججااااااااااااييييييييييييييييييييييييييييی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟