رب پزون

حدودا 6 ساله بودم و تازه  یک ماهی می شد که کاملا از آبدانان (شهری در استان ایلام) به تهران نقل مکان کرده بودیم آن هم بعد از پافشاری های مادرم که دیگر اعصابش اجازه نمی داد که پدرم را همراهی کند مخصوصا بعداز شکسته شدن و خط و حمله عراقی ها به پادگان که مجبور شده بود با همسایه های دیگر که اکثرا زن و بچه های نظامیان ساکن پادگان نیروی هوایی بودند یک شب را زیر پل سر کند این بود که شبانه هر انچه که لازم بود را جمع کردیم و با یک جیپ ارتشی به سمت تهران راه افتادیم .

از بودن در جمع فامیل همگی خوشحال بودیم مخصوصا وقتی همه در خانه مادربزرگ جمع می شدیم تا آن زمان چیزی در حدود 16 نوه بودیم که می توان تصور کرد وقتی کنار هم بودیم مثل لشگر چنگیز عمل می کردیم هر آنچه بود چپاول می کردیم و به صغیر و کبیر رحم نمی کردیم و بیچاره مادربزرگ که از دست ما عاصی  شده بود.

آن روز هم همه دعوت شده بودیم خانه مادربزرگ برای یک نیت خاص آن هم رب پزون و فرصت مناسبی بود برای آتش سوزاندن دسته ارازل.مادربزرگ یک دیگ بزرگ در حیاط علم کرده بود و صندوق های گوجه فرنگی روی هم انباشته شده بود و وقت شستن گوجه چند کلویی زیر دست و پای ما له شد و چند کلویی هم با نمک خورده شد و بعد از اینکه  آناتا  شرو شیطان شادی  2 ساله را توی حوض انداخت مادربزرگ همه ما را که تقریبا از کنترل خارج شده بودیم از حیاط بیرن کرد...پسرهای بزرگتر ترجیح دادند که توی کوچه بساط گل کوچیک را راه بیندازند و بقیه هم قرار شد "دنبال بازی" کنیم. شقایق هم که از همه ما بزرگتر بود شاهین را انداخت وسط که ما را بگیرد شاهین 4 ساله هم که از بس چاق وگرد بود تعادل نداشت و بیشتر رو زمین قل می خورد تا راه برود بیچاره آنقدر بازی را جدی گرفته بود که از هیجان صورتش گل انداخته بود ونفس نفس می زد،  بعد هم شقایق گفت:" حالا تو گاو بشو بیا ما رو شاخ بزن" شاخ اول نه شاخ دوم بود که شاهین با کله رفت تو شیشه قدی پنجره و شیشه از چند جا ترک برداشت و شاهین هم انگار نه انگارچیزی شده داشت به شاخ زدنش ادامه می داد و در عالم خودش بود. این شد که خاله کوچیکه که کمی از او حساب می بردیم با داد و هوار ما را برای چند ساعتی ساکت نگه داشت و بعد از ناهار کوچکترها خوابیدند خانه کمی آرام گرفت.

من هم که کلا به لقب شرمیاره معروف بودم خواب نداشتم، پس پیشنهاد دادم که برویم پشت بام سر وقت کبوتر های همسایه، ولی چون پشت بام بدجوری قدغن بود فقط حمید و مهرداد جرات کردند با من بیایند.بعد از کلی کبوتر بازی و سنگ زدن به کله عابران و نشانه گیری توی حوض همسایه و کندن پر کبوترها مهرداد خواست که برود دستشویی، من هم اجازه ندادم  چون نمی خواستم کسی بفهمد ما روی پشت بام شلنگ تخته می اندازیم.

بیچاره مهرداد داشت کم کم سبز می شد وبا یک دستش که به خشتکش بود  با ما بازی می کرد و تا اینکه حمید هم بنای ناسازگاری گذاشت، اینجا بود که حمید خیر سرش فکر بکری کرد که از همان پشت بام خودشان را خلاص کنند این بود که هر دو رو به حیاط ایستادند و در کمال خونسردی مشغول قضای حاجت شدند که ناگهان صدای جیغ و فریاد خاله ها از حیاط بلند شد سرم را که برگرداندم دیدم مهرداد و حمید دقیقا دیگ بزرگ رب را نشانه رفتند و آی... می شاشند...

نتیجه این چند لیتر آبی که به رب اضافه شد دامن همه را گرفت.مهرداد و حمید کتک  مفصلی از مامان هایشان خوردندو کل دیگ رب طی مراسم با شکوهی دور ریخته شد مادر بزرگ هم تا مدتی ما را ممنوع الورود و از سمت نوه ای خلع کرد هر چند که مادر بزرگ ما که رگ و ریشه ترکی داشت عاشق اولاد ذکورعمرا نوه های پسر را زیاد تنبیه می کرد.

الان 14 سالی می شود که مادربزرگ ازکنار ما رفته و دیگر نه از آن دور هم جمع شدن ها خبری هست نه آن حیاط و پشت بام.واقعا سالها است که دلم برای آن شیطنت ها تنگ شده و دیگر هر کدام از آن بچه های شیرین برای خودشان خانم و آقایی شده اند ودچار روزمرگی ودیگر دل و دماغ  ندارند.مهرداد که در تدارک جشن عروسی اش است و حمید دانشجوی دکترا و درگیر درس و دانشگاه...

اما من هنوزم از یادآوری حیاط مادربزرگ با آن درخت های مو و حوض خوشگلش دلم غنج می رود...هنوز هم وقتی قرمه سبزی می خورم یاد سفره های بزرگ  آن خانه و چرت های بعداز ظهرش می افتم هنوز هم یاد آن شیشه شکسته می افتم که هرگز عوض نشد و جای سر گرد شاهین برای یادگارآنجا ماند وبرای سالها مایه سرگرمی و خنده ما بود...

       

/ 38 نظر / 16 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمیرا

کجایی شرر بانو؟ دکترا میخونی یا شوور کردی؟

مونا

سلام چه خاطره جالبی من که هر چی میگردم از کوچه پس کوچه های تاریک و خاک گرفته ذهنم چیزی پیدا نمیکنم که در چنته بگیرم خوش به حالت که با خاطره های دیروز و امروزت شادی موفق باشی

کرگدن

چگونه ای ؟ نیستی ! چجوریاس ؟!

labkhand

راستی چرا عکس دختر مردم رو دزدیدی و به جای عکس خودت جا میزنی؟ به خدا گناه داره!!!

سمیرا

سلام عزیزم . من بچه ی ابدانانم خیلی خوشحال شدم وقتی دیدم شما هم چند سالی اینجا بودید.امیدوارم که دوباره یه سری به ابدانان بزنید ...منتظرتونیم