دیروز بهار خانم دیدم

دیروز بهار خانم دیدم.لاغر تکیده شده بود و یه چادر سیاه انداخته بود رو سرش و چشماش مثل همیشه نبود انگار خیلی خسته بود و بی رمق و یواش یواش قدم بر می داشت و زیر لب شعری زمزمه می کرد بهش سلام دادم و یادآوری کردم که یادش نره 4 روز دیگه به خونه ما هم سری بزنه با بی حوصلگی نگاه کرد و سری تکون داد. گفتم چرا اینقدر پیر و خسته شدی؟

 

گفت:توقع داری برات بزنم و برقصم.تو راه که داشتم میومدم وقتی به مرز ایران رسیدم جلوموگرفتن گفتن اینجا حواست جمع باشه زیاد شیطونی نکنی،این لباسای گل گلی رو هم از تنت در بیار وای وای موهاتم که بازه زود باش به نسیم بگو عطر موهاتو پخش نکنه!چه معنی داره اینقدر سازو دغل راه انداختی آروم برو اینجا ایرانه.این ادا اطواری که تو داری باعث دردسره مردم اینجا به این کارا عادت ندارن.یا گوش می کنی یا حق نداری بری تو.

 

گفتم: من سالها است که دارم این مسیرو می رم و میام این حرفا نبود.

 

گفتن از حالا هست.تو هر کی میخای باش فرقی نمی کنه تازه اون شکوفه هایی که به کفشت زدی نشانه تبرجه زود بکنش.

 

 بعد هم به پشت موهای عمو نوروز گیر دادن و لباس قرمز حاجی فیروز،دایره زنگی حاجی فیروز ازش گرفتن و طفلکی تا اینجا داره یه ریز گریه می کنه نمی بینی بارون بند نمیاد.نمی بینی بنفشه ها و پامچال ها دیگه بو ندارن نمی بینی نسیم بدون عطره و شکوفه ها قهر کردن آفتاب بی رمقه و شهر بی هیاهو.

 

بلبل ها راهشون کج کردن وبا ما نیومدن میترسیدن بخونن و گفتن دیگه پامونو تو این سرزمین نمی ذاریم به من هم اصرار کردن که بهار خانم نرو بی خیال اینا شو اینا رو انگار طلسم کردن اینجا دیگه کجاس که توش رنگ و عطر و موسیقی و خنده و شادی قدغنه،نگا کن همشون سرشون پایینه و خسته و عصبانی از کنار هم رد می شن.همشون سیاه پوشیدن  واخم کردن وجوناشون خمیده ان چشماشون برق نداره اینجا پره دوده، هوا نیست عشق نیست، لذت نیست،رویاها نیمه کاره،دلا پره گلایه ای ما هیچ کاری نمی تونیم بکنیم که این مردم خوشحال بشن… اما من بازم اومدم درسته که مثل هر سال نیستم اما من دنیا دیدم خیلی جاهای بدتر از اینش هم رفتم من هنوز امیدوارم هنوز….

 

بهار خانم راهش گرفت و رفت یه ماشین از کنارم رد شد پیرمردی پشت فرمون بودو صدای ضبطش بلند:

 

بوی عیدی بوی توپ

 

بوی کاغذ رنگی

 

بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

 

بوی یاس جا نماز ترمه مادربزرگ

 

با اینا زمستون سر می کنم

 با اینا خستگیمو در می کنم……

/ 20 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی

طلیعه

شراره جان جایزه ات محفوظ اگر برگشتم ایران [لبخند] آرزو می کنم سال شادی داشته باشی. قالب نو هم مبارک عزیزم [ماچ]

امین بزرگیان

سال نوی توهم مبارک. آره زنگ زدم نمی دونستم مادرش مریضه ناراحت شدم شماره مهنوش عوض شده؟

نبیه

سلام عزیزم بهار نو بر تو مبارک معلومه بهاری شدی که وبلاگتم گل گلی شده [چشمک]

کوثر

وبلاک بهاری هم مبارک واسه رزق روحم یک چیزهایی گفتم که بی شباهت به حال و روز بهار خانوم شما نیست سر بزن [لبخند]

سميرا

چه سياه...نمي دانم چرا همه مان مثل هم شده ايم؟ چرا چشمهايمان به جاي شكوفه فقط طناب دار مي بيند؟ چرا هر چه ميي گرديم اثري از لبخند بر لبهايمان نيست؟ تو بگو شراره جون تو بگو كه هنوز شيريني خنده هاي شادت يادمه

احسان جوانمرد

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام. سال نو با تاخیر مبارک... قبل از عید سر زدم سایت درست باز نشد و راستشو بخوای (( عاصی )) رو نشناختم!!! تا اینکه امروز اومدم ، درست باز شد و عکستو دیدم... بازم سلام و عرض ارادت ...بابت کامنت قشنگتم ممنون... راستی فکر نمی کنی حق با بلبلا باشه؟ شاید تنها راهی که مونده کج کردن راهه... شاید...

احسان جوانمرد

راستی.......................داشت یادم می رفت ... شاید باورت نشه ولی خودم فیلم جشن چایی رو ندارم ... تا حالام ندیدمش! امکانش هست که یه نسخه شو داشته باشم ؟ منتظرم!

احسان جوانمرد

سواد كوهي ها كه تنبل نبودن! ديدي بالاي البرز همش رشته! اگه نبود تا حالا صد بار تبديل كرده بودي! نكرده بودي؟ ضمنا رضا خان اصالتا الشتري بوده يعني همشهري من! كتاب (( رضا خان از الشتر تا آلاشت)) رو كه نوه ش نوشته بخون ... اونجا هزار تا دليل آورده كه رضا خان الشتري بوده... البته خود منم زياد قانع نشدم چون به لحاظ علمي دلايلش محكم نيست اما به هر حال بيشتر روحياتش به ما نزديك بود تا به رشت و سواد كوه!!! البته يه راهي براي تفكيك رشت از سوادكوه وجود داره ... اونم تبديله‏‏. وقتي فيلما رو تبديل كردي يعني يه جورايي يه بخارايي از يه شهرايي بلند مي شه كه ديگه نمي شه بهشون گفت رشت! منتظرم.