کافه کوچینی

بلوار کشاورز- تقاطع فلسطین-کافه کوچینی

 

وقتی از سنگفرش های جلوی کافه کوچینی رد می شم حس عجیبی دارم ...

حس فرهاد،فرید زولاند،ابی،اردلان سرفرازو بچه های گروه بلک کتس که با آهنگ های جاز و بلوز فضای بلوار الیزابت رو پر کرده بودن.

حس جوان هایی که با کله ها و دل های گرم تا نیمه شب می نشستن ،گوش می کردن،می رقصیدن،عاشق می شدن و...

آه که درخت های این اطراف چه حظی بردن تو این سال ها ...خوش به حال این دیوار ها و کوچه ها ،خوش به حال اون سال ها و روزها.

حس سنگینیه ...توی این هوای سرد پاییزی وقتی داری به آهنگ فرهاد گوش می کنی با قدم های آهسته از سنگفرش های جلوی کافه کوچینی رد بشی و ته دلت حسرت بخوری...

حسرت بخوری به تک تک مکان ها،حس ها،لذت ها،دلمشغولی ها و رویاهای کوچکی که تو این سال ها ازت دریع شده...آره من حسرت می خورم ...حسرت صدای فرهاد رو ...حسرت نشستن رو یه صندلی لهستانی نزدیک سن گوشه کافه کوچینی تو ی فضای نیمه تاریک گرم با گیلاس هایی که تو نور چراغ ها می درخشن، در حالی که فرهاد با اون موهای سفید و صدای گرمش برام بخونه:

اینجا بر تخته سنگ
پشت سرم نارنج زار
رو در رو دریا مرا می خواند
سرگردان نگاه می کنم
                               میآیم . میروم

انگاه در میابم که همه چیز یکسان است و با این حال نیست
آسمان روشن و آبی . کنون تلخ و ملال انگیر
سفید پوشیده بودم با موی سیاه
اکنون سیاه جامه ام با موی سپید 
                                میآیم . میروم

می اندیشم که شاید خواب بوده ام

/ 10 نظر / 25 بازدید
کرگدن

فوق العاده بود این پست ... از جنس سینمای کیمیایی بود برام ... البته امیدوارم جزو اون دسته ای نباشی که تا اسم کیمیایی میاد دماغشونو می گیرن سر بالا و میگن ایشششه ! کوچینی ام ... اوممم ... یه چی بگم بخندی ؟! من نوجوون که بودم آرزوم بود که عروسی مو توی کوچینی بگیرم !! خنده داره ؟! ... ولی به خدا راس می گما رویام بود ! اون سالها درش باز بود ... اون دو تا تونل گورخری که همیشه دیوونه ش بودم که بدونم تهش به کجا میرسه ... بابا چطوره حالش شرر بانو ؟

علی

خوب یادت مونده بعد این همه سال مرسی که اون روزا و حس ها رو واسه ماهایی که سنمون قد نمیده تعریف می کنی

ايرن

واسه همين هميشه به درختا غبطه مي خورم...اونا شاهد همه چي هستند....

محبوب

ای ول شراره . چه حسی رو منتقل کرد این نوشته ات . . . راست میگی ، من هم به این چیزا گاهی فکر می کنم . . .چیزهایی که از دست دادم ، فقط و فقط بواسطه جامعه ای که دارم توش زندگی میکنم . . .

علی

از طبع لطیف تون و وصف کافه کوچینی آدمی به وجد میاید و من را به سالهای دور بردید بخدا قسم در حال گوش دادن به ترانه فرهاد بودم که در پیش رویم متن آن پدیدار شد و من آنرا به فال نیک میگیرم .

بهمن

بسیار زیبا بود. مرسی. از ماری خانوم و داوید، صاحبان کوچینی چه خبر؟ پس از ۳۴ سال رفتم جلوی در اونجا. تو نرفتم که خاطرات دست نخورده بمونه! پاینده باشید. [لبخند]

حمیدرضا

بازم خوش بحال شما . منم مثل شما هستم ولی با این تفاوت من فرهاد رو وقتی شناختم که فوت کرد . یعنی همون روز .[دلشکسته][ناراحت]

داریوش

هی یاد روزهای پر از عشق ومحبت بخیر یاد گیلاسهایی که پر میشذ وانسان رااز خوذ بی خوذ میکرذ