قصه که تموم می شه وقت بیدار شدنه
آخر خوش باوری و اول شکستنه
انگار یکی محکم بزنه تو گوشت واز یه خواب عیمق بیدار بشی و بپرسی که این جا چه می کنی و بر سر رویاهایت چه آمده؟ میدانم که زمان با بی رحمی تک تک آرزوهایم را سر می برد ومن به سوگ می نشینم.اصلا چه اهمیتی دارد ...زندگی آنقدر حقیر شده که گویی در حیرت حقارتش این چنین به جان هم افتاده ایم دوست، دشمن، من و تو...دارم خفه می شم اما کاری از دست هیچ کس ساخته نیست ...
/ 7 نظر / 4 بازدید
شادی

کاش واقعا يک کمی اکسيژن داشتيم واسه نفس کشيدن...

نوشين

پاييز می آيد .. باد می وزد .. برگی می افتد دلی می لرزد اما برگ افتاده ٬ زير مالامال پای عابران جان می بازد . و اينجاست پايان انتظار .......... خوشحال ميشم يه سری بهم بزنی .

نبيه

سلام كجايي تو ، خبري ازت نيست ،‌فكر كنم ما قرار و مداري با هم گذاشتيم . چي شد ؟

سميرا

سلام خانوم ...كجايي؟‌حالت خوبه؟ سرحالي؟

سميرا

سلام شراره جون اين نوشتت مثل بقيه خيلی عالی بود درد دل خیلی از ادمای این روزگار که بیشتر روزا از زندگی فقط معنای زنده بودنو ميفهمن ولی بازم اميد دارن پس اميدوار باش

رضا

سلام.متن تکان دهنده ای نوشته ايد.اف بر اين زندگی

kavand.persianblog.ir آدرسم اشتباه شد