عصيان

شروع يک عصيان

امروز ديگه بايد کارو تموم کنم ديگران هم هر چی می خوان بگن مرده شور همشون ببرن هر چی می کشم از دست اين ديگران مگه اونها برای من ارزش قائل بودن...از همشون بدم مياد از خودم بدم مياد از زن بودنم از روزی که زاده شدم محکوم بودم محکوم به بی ارزشی به نبودن و ناديده گرفته شدن.....

از شدت عصبانيت لبهايش می لرزيد حتی دوش آب سرد هم حالش را جا نياورده بود قطره های آب از نوک موهای بلندش روی زمين می چکيد به آيينه خيره شده بود و پلک نمی زد تک تک اندامهايش را با تنفر نگاه می کرد.روی صندلی نشست همه وسايل را از قبل آماده کرده بود البته به چيز زيادی نياز نداشت.فقط يک تيغ تيز و کمی جرات...کم کم سردش شد اما از سرما لذت می برد تازه متوجه لوازم آرايش روی ميزش شد و ناگهان مانند خواب زدگان هر کدام را به سويی پرتاب کرد بعد نفسی تازه کرد وبا خود گفت :بايد شروع کنم...

تيغ را به دست گرفت با دقت به آن نگاه کرد دستانش می لرزيد اما لبخندی گنگ بر لب داشت تيغ در زير نور زرد لامپ اتاق می درخشيد.تيغ را بالا آورد و نزديک شقيقه اش گذاشت با خود فکر کرد نبا يد فرصتی برای پشيمان شدن باقی گذاشت و با يک حرکت تيغ را به سمت بالا کشيد. سوزشی در پوست سرش احساس کرد اما دخترک بی تفاوت به کارش ادامه می داد حلقه های سياه مو دسته دسته بر روی زمين می افتاد و از لا بلای خراش های سرش خون داغ بيرون می زدو راه خود را اداهم می داد تا بر روی دسته های مو می افتاد بوی خون فضای اتاق را پر کرده بود و بعد از چند دقيقه کارش تمام شد و کنار موهای کف اتاق زانو زد وگفت: اين همه سال براتون زحمت الکی کشيدم چقدر پول شامپو های تقويتی دادم اما در عرض چند دقيقه جونتون گرفتم ...بعد دستی به سرش کشيد احساس لذت می کرد.حالا ديگر از حجاب از آرايش از چشم های دريده خلا ص شده بود.ديگر از خيلی از قدغن ها رها شده بود.

و اين شروع عصيان يک دختر بود در شهر قدغن ها....

وقتی شاعر از غزل افتاده

وقتی بی صدا صدا دار شده

وقتی که دل ستاره ريخته

وقتی که عشق ما خراب اباده

                                           وقتشه بغض سکوت و بشکنم

                                          که خود خود خود گريه منم*

*ترانه سکوت از شهيار قنبری

/ 0 نظر / 7 بازدید