نامه ای به رسول

برسد به دست رسول.م

سلام رسول جان

امیدوارم خوب باشی و اوضاع جسمی ات بهتر شده باشد شنیدم که دیگر درد نداری و غده توی سرت ناپدید شده.دکترت نگران بود می گفت اگر غده همین طور رشد کند دیگر کاری از آن ها ساخته نیست.البته بی خود می گفت دیدی که همه دردها تمام شد به نظر من که دکتر ها فقط حرف بی خود می زنن و وقتی از مریضی سر در نمیارن آنقدر حرف قلمبه می زنن که نادانی شان را مخفی کنن.

راستی حال کردی با هواپیما برگشتی خونه روزی که پاتو کردی تو یه کفش که می رم همه جمع شدند و پول گذاشتن تا تن رنجورت را با هواپیما ببری خانه نو.مادرت بی قراری می کرد و می گفت بی رسولم دیگه پامو تهران نمی زارم معلومه که خیلی دوستت داره اگه خواستی ببریش پیش خودت شاید بهتر باشه وکمتر غصه بخوره آخه مادرها رو که می شناسی با دوری بچه هاشون مخصوصا پسر تتغاریشان نمی تونن زندگی کنن.

رسول جان راستی بینایی ات برگشته؟ اگر می بینی کمی از خانه نوات برایم بگو همن جوری که وعده دادن بود؟ شاید خیلی ترسیده بودی آخه 19 سالگی زیاد وقت خوبی برای این سفر نبود.شایدم بود! کی می دونه زودتر رفتی که کمتر زجر بکشی و زیر بار زنگی له نشی. من که آخر نفهمیدم چرا اومدی و چرا رفتی .اینجا که زندگیت ویرونه بود سعی کن اونجا خوشبخت بشی.

اما کلک خوب از زیر سربازیت در رفتی و او نجا ها هم که از سربازی خبری نیست می گن فقط عشق و حاله. همین بود که عجله داشتی رکب زدی به زندگی .

آقا رسول، فقط خیلی ازت دلخورم و گلایه دارم خودت طرح می دی و برنامه ریزی می کنی و بعد ول می کنی می ری .مرد حسابی مگه روز جشن تولد بابام قول ندادی که سال دیگه حتما توجشن تولد 60 سالگی اش  شرکت کنی. آخه من به تو چی بگم؟ 2ماه رفتی تو کما و همه چی یادت رفت و جوری رفتی که انگار اصلا نبودی .

دلم سوخته ...خیلی سوخته ...اگر از حال ما می پرسی حال ما خوب است اما تو باور نکن...

 

 

/ 10 نظر / 20 بازدید
کرگدن

روحش شاد ... خیلی بامعرفتی شرر ... خدا به همه مریضا سلامتی بده ایشالا ...

مکث

وای شرر... وای وای وای..نمی تونم حرف بزنم

فاطمه

این اقا رسول رو نمیشناسم ولی شرر بهش بگو اینقدر ها هم سفرش دردناک نیست آخه چندی است اینجا جوونا رو با آرزوهاشون ذره ذره دار میزنن. خوب شد زودتر در رفت. آخه شنیدم برای پسرها با سربازی شروع میشه و بعد ...

صدف

واي خيلي دردناك بود اميدوارم هيح كس داغ فرزندش رو نبينه واي خيلي غمكين بود

...

[گل]

مهدیه

چیزی نمیشه گفت.........[ناراحت]

پیمانه

رسم بدی داره زندگی...

یه دوست قدیمی

سوفوکل: "بزرگ ترین خوشبختی متولد نشدن است."

پویا ف

هرگز از مرگ نهراسیده ام اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر بود هراس من باری همه از مردن در سرزمینی است که مزد گورکن از آزادی آدمی افزون باشد

aboulfazl

faghat ashk rikhtam