روزی برای تجدید خاطره

سحر زنگ زد وبعد از کلی هره و کره  گفت: شرریه قرار بزار ببینیمت. من هم که پایه هر گونه عمل خلاف و غیر خلافی هستم یهوذوق مرگ شدم (کلا هر کی بخواد من رو ببینه مثل خری که بهش تی تاب دادن ذوق مرگ می شم).خلاصه قرار را گذاشتیم اما نه فقط بین من و سحر، بلکه بین من و سحر و کل ورودی های 79 و دوستان و همسرانشان،تاروزی بسازیم برای تجدید خاطره نه تجدید فاجعه.

 

خلاصه بعد از آن ستاد سیاستگذاری ظرف 3 سوت تشکیل شد و دفترچه تلفن های قدیمی را پیدا کردم و با انواع وسایل ارتباط جمعی از قبیل اس ام اس و تلفن و وبلاگ و یاهو 360 و یاهو مسنجر به هر کسی که می تونستم خبر دادم و آنها هم به دوستانشان و این شد که شنبه شب یک کمی با روزهای دیگر فرق کرد و حال و هوای قدیمی آمد سراغمان...

 

بعد از اینکه سیل شایعات مبنی بر مقررات سخت دانشگاه و اینکه کسی را بدون کارت راه نمی دهند سرازیر شدو هر روز تماس تازه و شایعه تازه ای رو مخم رفت ومن  به همه قوت قلب میدادم که اون با من،بالاخره روز موعود رسید و من با سحر و هدی خوشحال و خندان راه افتادیم سمت داشکده خاطرات !!! اما  درچنان ترافیکی گیر کردیم که همه اجدادمان جلوی چشممان ظهور یافتند و مجبور شدیم وسط راه پیاده شویم و بقیه راه را کالری بسوزانیم .نرسیده به دانشکده مهنوش با همسر گرامش منتظرمان بودند اما بیچاره همسر گرام نقش راننده وظیفه شناسی را ایفا کردند و خانم را به ما تحویل دادند و رفتند. دم در نگهبانی هم آقای یونیفورم پوش آمد و جلو گفت :کجا تشریف می برید من هم با همان نیش باز کما فی السابق گفتم: می ریم جهاددانشگاهی برای کلاس های فوق ثبت نام کنیم .نگهبان هم  نگاه معنی داری کرد و گفت:جهاد دانشگاهی که الان بسته است اما اگر واسه افطاری اومدید برید تو!!!! حتما کلاغه بهش خبر داده بود.

 

اما در حیاط غوغایی بود. روبوسی و جیغ داد و خنده ... کم کم همه بچه هایی که قرار بود بیایند، آمدند( الا یک چاخان کچل که حالش را می گیرم اساسی و آن شاخ کرگدنی اش را هم می شکنم و برای یادگاری می فرستم سیدنی، به درد فرزام می خورد.) اینجای کار بودیم که فهمیدیم سلف دانشکده به علت پاره ای!! تعمیرات تعطیل می باشد(اوپپپپپپپپس) اما پولوس موجود بود و رستوران هم فراوان، از دکتر منتظر قائم و دکتر عبداللهیان هم دعوت به عمل آمد که قدم رنجه کنند و بیایند به جمع بچه ها بپوندند. دکترمنتظرقائم آمد اما دکتر عبداللهیان دیر کرد ما هم جا گذاشتیمش به همین راحتی!!! بعد رفتیم رستوران ارکیده سر امیر آباد و چشمتان روز بد نبیند هر شیطونی و سر و صدایی که می شد از ما متصاعد گردید.

 

مریم خورشیدی و هم که به ما پیوست دیگر جمعمان تکمیل شدو پسرش نوید هم با دختر آیدا حسنلو کلی جور شده بود.کم کم هر کسی از خودش تعریف کرد و این که چه می کنه و چه قراره بکنه ، زهره فرزاد پورهمچنان در شرکت تویوتا کار می کنه و به نظر یه کمی لاغر شده بود  اما موهای فر خیلی بهش میود. سحر آزاد تو خبرگزاری میراث کار می کنه و کمی تپل تر شده با همون خنده های همیشگی، زهره فغانی هم هفته دیگه دفاع می کنه و فوق لیسانس از خودش در می کنه، هدی نیکبخت هم رفته تو روابط عمومی شرکت نفت و قاطی کله گنده ها اماهمچنان آروم، ساناز شیرخانی هم که رفته ایران خودرو مثل ویدا منصوری، مهنوش الماسی هم رفته روابط عمومی وزارت کشور(تا حالا دوتا وزارتخونه رو فتح کردیم)و همچنان تیکه های آبدار می ندازه، پیمانه یوران هم فعلا کار نمی کنه اما تو فکرشه او هم همچنان آروم، عاطفه کربلایی و فروغ محمدزاده  هم خبرگزاری ایسنا کار می کنند، امیر حسین مسعودی رفته تو کار گوهر شناسی و تو یه معدن تو کرمان کار میکنه، حمید رضا شکوهی هم 2 هفته ای هست که پدر شده با اینکه نیومده بود اما تبریک آقا، طلیعه اکبری هم که تازه از سفر چین و ماچین اومده و خوب اون شب دکتر منتظر قائم مخش رو تو فرغون گذاشته بود، امیر اسماعیلی هم که حرف درست درمون به آدم نمی زنه اما گویا در هر سه قوه نظام کار می کنه، مژگان علی قارداشی و مهشاد درستی  مهدیه پالیزبان هم که آمدند و زود رفتند، امین بزرگیان و همسرش سمیه خواجوند، احسان جوانمرد و همسر بامزه اش ودوستان دیگه از رشته های دیگه هم در کنارمان بودند خلاصه کلی آمار گرفتیم و دیدار تازه کردیم. از بچه های غربت نشین هم یادی کردیم البته جایشان را خالی نکردیم (همون جا که هستید بهتره)

انواع چلوکباب ها و جوجه کباب ها که صرف شد هر کسی سهم خودش را داد و نخود نخود هر که رود خانه خود اما همین خداحافظی یک ساعتی طول کشید.کلی هم عکس انداختیم اما من بلت نیستم اینجا بذارم هر کی بلده یادم بده یه عکس دسته جمعی هم بذارم حالش رو ببرید.

 

·        شب به یاد موندنی بود

·        جای همه بچه هایی که نتونست بیان خالی بود

·        هر 6 ما یکبار این عمل انتحاری قراره تکرار شه

·        دست من و سحر هم درد نکنه

·        هر کسی اطلاعات اضافی خواست با پرداخت حق الزحمه براش ارسال می گردد....

 

 

/ 53 نظر / 7 بازدید
نمایش نظرات قبلی
کرگدن

(( سحر زنگ زد وبعد از کلی هره و کره گفت: شرریه قرار بزار ببینیمت. من هم که پایه هر گونه عمل خلاف و غیر خلافی هستم یهوذوق مرگ شدم (کلا هر کی بخواد من رو ببینه مثل خری که بهش تی تاب دادن ذوق مرگ می شم).خلاصه قرار را گذاشتیم اما نه فقط بین من و سحر، بلکه بین من و سحر و کل ورودی های 79 و دوستان و همسرانشان،تاروزی بسازیم برای تجدید خاطره نه تجدید فاجعه. )) پکیدیم بابا ! یه چی بنویس دیگه !!!

کرگدن

ضمنن در خصوص کامنت میرزا قلمدون ذکر چند نکته ضروری ست ! : 1- به بـــــــــــــــــــه ! رسیدن بخیر مشتی ! 2- نه بابا ؟؟؟!!!!! 3- یه کلمه هم از مادر دوماد !!! 4- دوس داری ؟!!!!! 5- می خرم برات !!!!!! 6- عزیـــــــــــــــــــــــــــــزم !!! 7- خوب بود ! بسه دیگه ! مسواکتو زدی ؟!!! 8- شب بخیر جونی !!!!! 9-.............. 10- ............... یکسری نکات دیگر هم هست که معذوریم از اینجا گفتنش !!!

فرزام

این زنگ سحر تموم نشد؟!!! در ضمن جوابتم همونجا زیر کامنتت دادم. این زنگ سحر تموم نشد؟!! بنویس دیگه بابا این کرگدن پکید!

کرگدن

آقا ما اگه نخوایم این فرزامه ادامونو در بیاره و جملات قصار ما رو تکرار کنه کیو باید ببینیم ؟!

زهراباقری شاد

شراره تو مسخره کردی ما رو؟ توی وبلاگ محسن می گی من اومدم .ما هم می یام ببینیم چطوری اومدی.بعد می بینم نیستی....

زهراباقری شاد

اها..شمال بودی...

زهراباقری شاد

خب دخمرم یه چیزی بنویس تا ببینیم زنده ای.

گرفتار

سلام شراره حانم می شه لطف کنی و عکس ها رو از نت برداری!؟ شاید ما دوست نداشته باشسم عکسهامون تو نت پخش بشه. این که درست نیست که حالا چون تو دوست داری این عکسها رئ همه ببینند. ما به شما اعتماد کردیم

گرفتار

سلام شراره حانم می شه لطف کنی و عکس ها رو از نت برداری!؟ شاید ما دوست نداشته باشسم عکسهامون تو نت پخش بشه. این که درست نیست که حالا چون تو دوست داری این عکسها رئ همه ببینند. ما به شما اعتماد کردیم

گرفتار

سلام شراره حانم می شه لطف کنی و عکس ها رو از نت برداری!؟منظورم عکسهای دسته جمعی تو ماه رمضونه. شاید ما دوست نداشته باشیم عکسهامون تو نت پخش بشه. این که درست نیست که حالا چون تو دوست داری این عکسها رو همه ببینند. ما به شما اعتماد کردیم. لطف کن و تو آلبومت نگهش دار.