هیچ ندارم

مرا ببخش ای یار

 

با صورتکی که حتی آینه بازش نمی شناسد چگونه به میعادگاه بیایم

مرا ببخش ای یار

 دیگر توان آمدنم نیست

با چشمانی که ندارم چگونه تو را دیدار می توانم کرد

وبا دهانی که نیست چگونه بوسیدنت میسر است

برای دوباره دیدن تو هیچ ندارم

مرا ببخش ای صاحب همه چیز

 ای همه کس

 ای عزیز

شعر:شهیار قنبری

 

/ 11 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهنوش

........

مهنوش

در تو يك وسوسه مبهم وسرگردان است از همان وسوسه هايي كه يهودا دارد عشق را با همه شيريني و شور انگيزي لحظه هاي است كه افسوس ودريغا دارد

ابوالفضل حسینی

سلام نام چیست ؟ با گفتاری در باب روان-جامعه شناسی گزینش نام فرزندان ایرانی به روزم و از نظرتان بهره می برم.

فرزام

اگه مخاطب این شعر من بودم می گفتم :"نکبت! من می خوام تورو ببینم. پاشو بیا" . البته با یه همچین پستی شوخی نمی کنن. ولی خوب من ... منم دیگه [نیشخند] شعر مهنوش خیلی قشنگه. راستی این عکست جدیده؟

خاطره

سلام . ممنون که به من سر زدی. از سیر آفاق پایین اومدم!!!![نیشخند] چقدر با نمک می نویسی. به خصوص خاطرات اصفهان جالب بود. یاد خاطرات قدیم خودم می افتم. آشنا شدن با تجربیات شغلی تو برام جالبه.

خاطره

سلام مرسی ! به خصوص ازاینکه منو در جریان آب و هوای تهران قرار دادی[دست] نمی دونی چه حس خوبیه که بدونی تو شهری که عاشقشی و توش بزرگ شدی داره چی می گذره[بغل] حتی اگه در حددونستن آب و هوا باشه. مرسی[قلب]

زهرا باقری شاد

شراره امروز داشتم به رک بودن تو فکر می کردم و لذت می بردم... اینکه به عنوان معرفی خودت نوشتی که اینجا دنبال آرمان های علمی نیستی و از دغدغه هات می نویسی...بنویس عزیزم... تو که دستت به نوشتن اشناست...

نینا

سلام. زیبا مینویسی. [گل]

کرگدن

ما را با پرسپولیسی ها کاری نیست اصلا و ابدا من الازل الی الابد ! [نیشخند] نخسوزن ! حالا که بعد از قرنی حیوونیا رفتن آسیا و بدفرم شاخ شدن !!!