تو دیگر تهران من نیستی

بچه تر که بودم تهران برایم بهترین جای دنیا بود اصلا دنیا مفهومی نداشت. هیچ جا به اندازه کوچه خودمان باشکو جذاب نبود. تهران به معنای خانه بود و خانه به معنای امنیت و هر آنچه از خوبی سراغ داریم.

وقتی با مادر سوار یکی از آن تاکسی های نارنجی می شدیم و می رفتیم سینما تا فیلم« گلنار» را ببنیم احساس می کردم چقدر دور شدیم و رفتیم آن دور دورها ...آن دور دورها برایم مثلا جایی بود در خیابان ولیعصر یا قلهک.جایی در دل پارک چیتگر یا کبابی های تجریش.

بچه تر که بودم تهران برایم مثل سرزمین عجایب بود؛ با آن همه خیابان و کوچه پس کوچه،تهران جایی بود پر از چنار و گنجشک و خنکی هوا غروب و خوردن هندوانه توی بالکن کوچیک خانه مان.جایی بود برای دوچرخه سواری و وسطی و کتک کاری، حتی موشک باران های صدام هم برایمان یه جور بازی بود،«علامتی که هم اکنون می شنوید اعلام خطر یا وضعیت قرمز است....»

 بچه تر که بودم فکر می کردم همه همشهری ها مثل ما تابستان ها می روند شمال کنار دریا،کایت هوا می کنند و بلال می خورند، شنا می کنند و با سطل های رنگی قلعه درست می کنند بعد از آفتاب دریا می سوزند و در راه برگشت کاست های گوگوش و داریوش را برای هزارمین بار گوش می کنند.

حالا بعد از این همه سال تهران برایم تبدیل به یک قفس کوچک شده...خیلی کوچک، همه چیز یکنواخت و درهم بی هیچ نظمی. سرم را پایین می اندازم و از خیابان هایش سریع می گذرم از هوای گرم و بوی سطل آشغال های بزرگ شهرداری اش حالم بهم می خورد. از موش های خیابان طالقانی می ترسم  و دلم برای چنارها می سوزد که این موشها حتما به جان ریشه هایشان افتاده اند.

من از این شهر می ترسم از خیابان هایش،آدم هایش از موش ها و کلاغ هایش.من با این شهر بیگانه ام از رنگ های تیره و سرگرمی های تکراری اش بی زارم. این تهران دیگر شهر رویاهای بچگی های من نیست همه شوخی هایش حالا جدی شده، آن روزها موشک باران برایم شوخی بود و این روزها رد شدن از خیابان هم برایم خیلی جدی است.

انگار در حال خفه  شدن در آلودگی هایش هستم حالا اسمش را هر چه می خواهند بگذارند؛ آلودگی صوتی، آلودگی هوا، آلودگی آب، آلودگی تصویری، آلودگی نگاه همشهریان سابق و آیینه های دق فعلی...امروز داشتم قکر می کردم در ابن شهر به چه چیزهایی می توانم دلخوش باشم...

دلم خوش است به آهنگ هایی که هر روز در مسیر کوچه های این شهر گوش می کنم.

دلم خوش است به پاییز، که این شهر یا بهتر بگویم روستای بزرگ را کمی قابل تحمل تر می کند .

دلم خوش است به ...حتی به سه مورد هم نرسید....

نمی دانم اما به قول یکی از دوستان، ایرانی ها به خاطر اینکه به آینده امیدی ندارند دچار حس نوستال‍ژیک قوی هستند... فقط می دانم که «آن روز ها وقتی که من بچه بودم غم بود، اما کم بود»*

 

پی نوشت:شعر از اسماعیل خویی

 

 

/ 19 نظر / 10 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمیرا

راستش با اينكه هيچوقت تهران رو دوست نداشتم اما منم حس ميكنم اين تهران بي در و پيكر با اون تهراني كه وقتي بچه بودم با مامان و بابا ميومديم و با بچه هاي خاله ميرفتيم شهربازي خيلي خيلي فرق كرده...همه جا يه جور بدي عوض شده حتي شهرهاي كوچك ما...چه كنيم شراره جون...روزگار بدي شده

ارزو

نه تنها تهران همه شهرا همینطوری شدن... بعضی وقتا به خودم میگم اینجا شهر منه؟ همه چی غریبه شده.... پاییز فصل منه منتظرشم... [گل]

مهدی

تهران را دوست داشتم فقط به خاطر خ شریعتی بالا یا میدان دربندش . اینکه اسمش غروز داشت حس خوبی بود . ولی امروز شبیه کشور آمریکا72 ملت از هر سلیقه ای . اصالتش در پشت ابرهای قومیتها رنگ باخته است و آسمانش همیشه خاکستری است ... کاش روزهای کوچه های پر از احساس کودکی تمامی نداشت ... سلام به دوست خوبم .

مکث

نیستی شرر؟ دلم برات تنگیده....خوبی؟

ابوالقاسم

وجه تسمیه تهران کی میدونه چی بوده؟راسته که میگن در ابتدا طهران بوده به معنی پاکان.

ابوالقاسم

چند وقتیه تو این فکرم اگه ناصرخسرو دوباره زنده بشه و دوباره راه بیفته و سفر طولانیشو شروع کنه و قصد کنه بازم سفرنامه بنویسه درمورد تهران چه خواهد نوشت؟

سمیرا

نام قدیم تهران طاهران بوده به خاطر تمیزی و پاکیش

مکث

شراره خواستم درباره پاریس و قصه های فرانسوی بنویسم اما نمی تونم..می دونی که وقتی درباره بیماری پدرت می شنوم اذیت می شم و نمی تونم شاد باشم... هنوزم همیشه به یادشم..هنوزم براش دعا می کنم ....می دونم که خوب می شه....غم ها تو بزار روی شونه هام رفیق تا سبک تر قدم برداری....

ابراهيم ملکی

حتي فكر كردن در موردش هم سخته.حتي قبول كردنشم سخته بهت بگن داييت فوت شده دايي كه يه عمر وقتي اسمشو ميشنيدم ياد خوشتيپيش مي افتادم و افتخار ميكردم .من عاشق داييم بودم . پدر غربت بسوزه كه نميتونستم داييمو تند تند ببينم . الان همچين دلم تنگه واسش . شبا خوابشو مينينم . بلند ميشم به گلهاي كاكتوسي كه وقتي اخرين با ديدمش بهم داد.گفت رامين اينارو نگهدار هر موقع ديديشون من يادت بيفتم .