بابا...بابا...بابا

آخرین عکس بابا چند ساعت قبل از کوچ

دستش را گرفته بودم  اما حواسم به تلویزیون بود. گفت: ش ش، برگشتم نگاهش کردم. گفت: جان چه نگاه خوشگلی کردی بابایی.

خندیدم گفتم خوابت نمی بره؟ گفت :نه ... داغم.

رفتم کمی عرق بهار نارنج آوردم و بهش خوروندم و بعد دوتا گلوله پنبه ای روبا عرق بهار نارنج خیس کردم و  روی چشمهاش گذاشتم آروم شقیقه هاشو ماساژ دادم  و دستش رو گرفتم تا خوابید مثل یه بچه. صورتش رو بوسیدم بوی بهار نارنج می داد. صبح وقتی می رفتم سر کاربیدار بود گفت: خیلی خوب خوابیدم بابایی برام دست تکون داد و من رفتم ... دریغ از این که بدونم این آخرین صبحی است که پدر هست.

امروز 6 روز است که صدایش، نگاهش و دستانش را کم دارم. هر گوشه ای را نگاه می کنم یاد و خاطره اش به من لبخند می زند. پیپ و توتونش را قایم کرده ام تا بویش برایم جاودانه بماند. پسته هایی که برایش خریده ام دست نخورده باقی مانده و آخرین عکسی که اردیبهشت سال پیش گرفتیم روی دیوار اتاقم بهم لبخند می زند. هر چقدر گریه می کنم آرام نمی شوم انگار منتظرم این کابوس تمام شود یکی بیدارم کند.

 بابا تو خودت از همه بهتر می دانستی که عمرت به دنیا نیست روزای عید همه دوستان و آشنایان از راه دور و نزدیک به دیدنت آمدند با زبون خودت از همه حلالیت گرفتی ،چند ماه پیش گیر دادی که خونه رو رنگ کنیم و پارچه های رو مبلی رو عوض کنیم می خواستی خانه برای مهمانی ات آماده باشد.بابا تومی دونستی که داری میری.جمعه از بیمارستان مرخص شدی اومدی به خونت سر زدی و حموم کردی و شاهین ریشت رو زد ویکشنبه برای همیشه رفتی.رفتی و از ش ش خداحافظی نکردی...

یادت می آید سال پیش جشن تولدت را در بیمارستان گرفتیم و قرار شد که همه مریض های اتاق 2 برای جشن تولد 60 سالگیت به شمال بیایند اما تقدیر این قرار را نپسندید و تا امروز 3نفراز هم دردانت رفته اند. گویا سرنوشت تمام بیماران بخش خون مردان یه جوره ...مرگ.

 بابا می دونم که الان جات خیلی خوبه و درد و نگرانی هایت تمام شده. بابایی می دونم که الان درونت خنک شده از عذاب شیمی درمانی و پرتو درمانی و هر درمان دیگه ای  خلاص شدی  اما باورت نمی شه که من چقدر رنجورم و داغت آتیشم زده.

بابا هیچ کس تو این دنیا بیشتر از تو منو دوست نداشته و نخواهد داشت. پس عشقت رو ازم دریغ نکن. امروز دارم می رم سر مزارت تا شاید آروم بشم. نگاه آخر به صورتت همیشه با من می مونه ...راحت دراز کشیده بودی با موهای جو گندمی و صورت سه تیغه خوشگل وداشتی مثل همیشه لبخند می زدی...بدون دلم برات خیلی تنگ شده...گریه امانم رو بریده.

گلوی ساز دلتنگی پر از فریاد خاموشه    دوباره سر بده هق هق بذار دست صدا رو شه

پی نوشت :از همه دوستان و همدلانی که در این مدت بهم تسلی دادن واقعا ممنون.

/ 44 نظر / 51 بازدید
نمایش نظرات قبلی
وصال رنگين كمان

زير باران بايد رفت . فكر را خاطره را زير باران بايد برد . دوست را بايد زير باران ديد . عشق را زير باران بايد جست . لب دريا برويم , تور در آب بيندازيم , و بگيريم طراوت را از آب ...

بانوی دریا

سلام عزیزم حیف...چه بابای خوشکلی اگه بگم درکت میکنم دروغ گفتم هیشکی نمیتونه این غم بزرگ را درک کنه فقط صبوری و تحمل کن اگه فکر کنی ده روز تو هم میری پیشش آروم میشی بابا جونت رفته سفر...همه میریم. براش نماز و قران بخون و خیرات کن که هیچ چیز جز همین خوشحالش نمیکنه عزیزم منم خوندم به من هم سر بزن لینکت کردم

فاطمه سادات

شراره’ عزیز مرا در غم خود شریک بدان.روحشان قرین آرامش باد

عاشق دوازدهمین نفر!

زير اين آسمان مينايي... چاره اي نيست جز شكيبايي... تسليت ميگم دوست من روحشان شاد ياحق

سعيدي

تسليت حقير را به مناسبت در گذشت پدر بزرگوارتان پذيرا باشيد جايگزين پدر و مادر دردل فرزند كسي نمي تواند قرار گيرد پس آرزوي صبر و سلامتي توام با عزت و شادماني و شادكامي برايتان دارم

سحر ملکی

من مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم می ریزد عاقبت یک روز برگ من یک روز چشم من هم در خواب می شود زین خواب چشم هیچ کسی را گزیر نیست اما درون باغ همواره عطر باور من در هوا پر است از بچگیم هر کی میپرسه چند تا دایی و خاله داری میگم 6 تا خاله 4 تا دایی میگن ماشاالله چقدر زیاد و من با سوز درونم لبخند میزنم چون همشونو همیشه فقط از دور حس میکنم الان دیگه نمی خوام کسی این سوالو ازم کنه چون قلبم زخمی دلم پر از ناگفتنیهاست برای داییه خوشتیپ و مهربونم شراره عزیز غم نگاهت همیشه با منه

نگین

خیلی غصم گرفت غم اخرت باشه [گریه]

نیما

سلام شراره جان ممنون از نوشتت برام خیلی خیلی جالب بود کلی گریه کردم تسلیت مرا هم بپذیر موفق باشی خدانگهدار