یه بهار دیگه...

 

برای روزها اسم گذاشتیم و ایام را تقسیم بندی کردیم تا یادمان نرود زمان در گذر است و فرصت اندکی باقی است باید نوع دیگر زندگی کردن را آموخت و بیش از پیش یاد گرفت ...هیهات از روزی که بر روی دست بکوبیم و بگوییم به ناگاه چه زود دیرمی شود.

 بهار ظالمانه و به سرعت می آید و می رود و اهمیتی به نگاه متعجب و گیج ما نمی کند هر سال ماهی گلی می خریم و سبزه سبز می کنیم لطیف می شویم و دقایقی در زمان سال تحویل نازک می شویم و شاید تا مرز روحانی بودن نیز پیش برویم، اما بقیه سال را در یک خلسه و منگی شیرین به سر می بریم تا بهار آینده و سال تحویل دیگر تا باز بگوییم چقدر زود گذشت وشاید چقدرپوچ.

سال گذشته دوستانی را از دست دادم و دوستان جدیدی پیدا کردم، رنجیدم و رنجاندم،بسیار خندیدم و گریه کردم، خواندم و فهمیدم، افسوس خوردم، تبریک گفتم و رقصیدم، سفر کردم،فرسوده شدم و تجربه کسب کردم اما در تمام این لحظات منتظر بودم یک انتظار گرم و ساکت.حسی که دیگر به آن خو کرده ام و حال می ترسم که وقتی این انتظار به سر آید آهسته ترک بردارم و بشکنم.امسال لحظه تحویل سال برای این حس دعا می کنم و برای تمام منتظران دنیا و امیدوارم که آخرنمایشنامه خوش وصورتی باشد.   

/ 4 نظر / 6 بازدید
سميرا

سلام شراره آتيش پاره خوبی؟!!! کجايی حالی نمی پرسی؟ عيدت مبارک عزيزم سال خوبی داشته باشی

سميرا

سلام عزيزم خوبی؟ آخه مگه ميشه شماها رو فراموش کرد؟! مگه می شه يه روزی زنده باشم و يادم بره که سال ۷۹ تا ۸۳ کجا بودم ؟با کيا بودم؟ چه کار می کردم؟ مگه ميشه چشمای مهربون و خنده های قشنگ و حرفای معنی دار شراره جون يادم بره؟ نه! خدايی ميشه؟

سميرا

من کرمانم و به انجام وظيفه مشغول می باشم! اگه خدا بخواد مهر ميام تهران.تو چه می کنی با درس و دانشگاه؟ خوبه؟ از پايان نامه چه خبر؟کار چطوره؟

lili

سلام شراره جون خوشحالم که دوباره نوشتی