خاک قهر کرده

تقریبا٣سال پیش همین موقع ها بود، و من یک هفته برای اولین بار با پدرم قهر کردم...گیر داده بود که درخت های نارنگی مریض شدند و پیر و کلی کارشناس که اندازه بز هم سرشون نمی شه آورده بود و درخت های نارنگی رو ویزیت کرده بودند از نعمت باغبون گرفته تا مهندس بصیری...همه هم یه کله گفته بودند درخت ها باید قطع بشن!! همه تو خونه مخالفت کردیم اما پدر می گفت فردا اگه درخت های باغ های بغلی هم این آفت رو بگیرن و مریض بشن همه از چشم ما می بینن و گر نه من که عاشق این درخت هام.و بیچاره راست می گفت.

روز چهارشنبه صبح ۴ تا کارگر با یه خاور اومدن تو ی باغ و در عرض ٢ ساعت ۶۴ تا درخت نارنگی رو قطع کردن وبردن کارخونه زغال سازی، نمی تونستم نگاه کنم طاقت نداشتم راه افتادم سمت دریاچه سنبله رودو توی راه همش گریه کردم چند ساعت بعد برادرم اومد دنبالم وتا خونه هیچ حرفی نزدیم وقتی رسیدیم دم باغ اصلا باورم نمی شد برای اولین بار نمای ساختمون از دور معلوم بود و وقتی سرت رو بلند می کردی آسمون دیده می شدو فقط یک درخت نارنگی جلوی پنجره به اصرار مامان قطع نشده بود.حال بابا هم گرفته بود و چشماش قرمز فردا صبح متفق القول همه برگشتیم تهران و من یک هفته با باباقهر بودم.

کم کم جای تمام نارنگی ها نهال پرتقال کاشتند و بابا قول داد که تا چند سال دیگه باغ مثل قبل بشه.اما عجیب بود که نهال ها ریشه هاشون پا نمی گرفت یا حلزون به جونشون می افتاد و ظرف یک هفته دخل نهال  هادر میومدو پدر همچنان نهال های جدید می کاشت.سال پیش هم که سرما کل نهال ها رو ضایع کرد.جالبتر این که باوجودسرمای بدفرم امسال، برای نهال های باغ بغل هیچ اتفاقی نیفتاد!

هنوز بعد از ٣ سال هیچ چیز نتونسته جای درخت های چتری نارنگی رو پر کنه.نعمت باغبون می گه خاک به خاطر قطع کردن درخت های نارنگی قهر کرده باید منتظر موند خاک باهامون آشتی کنه، بابا دنبال دلیل علمی موضوعه ،اما حس من می گه نعمت باغبون راست می گه...  خاک با ما قهر کرده دقیقا مثل نسل ما که خاک باهامون قهر کرده وهر کاری می کنیم نمی تونیم اینجا ریشه بگیریم انگار یه جورایی نفرین پشت سرمونه نفرین قدرنشناسی گذشتگان که دامن ما رو هم گرفته و هیچ جوره نمی شه از دستش خلاص شد.

اینجا همش حس آدم مسافری رو داریم که منتظر قطار برسه و بپره بره.هر کاری می کنیم ریشه هامون توی این خاک سفت و سرد فرو نمی ره حتی دیگه عاشق شدن رویا بافی هم از یادمون رفته. شدیم نسل سرگردان و بی مبدا و بی مقصد فقط در گذریم، شدیم یه عده آدم مسخ شده که با یه دلشوره دائمی به هر دری می زنه که قرار بگیره ...

امیدی ندارم که این خاک ما رو قبول کنه اما به قول نعمت باغبون" باید منتظرموند" اما تا کی؟؟

 

/ 36 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رضا

پارکووووووووور[چشمک]

رضا

پارکووووووووور[چشمک]

رضا

سلام! درخت گلايه پرتقال داده! يك باغ پرتقال! خوشحال شدم از آشنايي بس بسيار![گل]

میرزاقلمدون

من فکر می کنم قهر خاک به دلیل اون یکی نهالیه که قطع نشده .... اونو قطع کنید تا بره پیش بقیه ی دوستاش مشکل خاک هم حل میشه......

فاطمه اختصاري

بعد یک سال بغض... با «اگر شبی از شب های زمستان مسافری...» به روزم . . به یاد «مرد بي وطن» به یاد دوست و استاد سفر کرده: ........................................ «دکتر سید مهدی موسوی» . . داستان خرس هاي پاندا به روايت يك ساكسيفونيست که دوست دختری در فرانکفورت داشت با چندین شعر جدید که قبلا نخوانده اید آه پدر،پدر، مادر تو را در گنجه آويزان كرده... با حرفهایی صریح و بی پرده درباره جشنواره های «میبد» و «تبریز» . . صندلي كنار پنجره بگذاريم و بنشينيم و ... با خبر چاپ: ...................سومین شماره نشریه همین فردا بود با لینک هایی از جشنواره های مختلف با لینک شعرها و داستانهایی توپ از بچه های غزل پست مدرن و کارگاه اعترافات يك سارق مادرزاد... . . و با 27 لینک فقط 27 لینک تقدیم به:.... با یک سال نه! با 22 سال بغض به روزم

شکلات تلخ

قطع کردن هم بخشی از زندگیه . نیست ؟؟؟[سوال]

میرزا قلمدون

بمیرم برات که اصلن پررو نیستی!!!!!!! آره توی همون مرتع آهو دیدم ....اونورترش یه درخت نارنگی بود که ایدز گرفته بود و خشک شده بود ..... یادم باشه به کیارستمی بگم بعد از زیتون و گیلاس یه حالی هم به نارنگیهای تراژیک باغ شما بده بلکه یه نخل طلایی کاسب شد و سه چهار تا ماشین خاک آنتی باکتریال نارنگیاسه !!!!( نام علمی خاک مخصوص نارنگی) نذر باغتون کرد.

رضا

راستشو بخوای در پشت ظاهر آروم و دوست داشنیم.... گاهی اوقات بدجور اعصاب مصابم می ریزه به هم! رفتم دکتر گفت باید یه جوری انرژیتو تخلیه کنی... یهو یاد تو و اون قضیه آینه هه و این حرفا افتادم..... می گما...تدریس خصوصی قبول می کنی؟!!.... اگه نه برم مث اون کراکیا از در و دیوار پارک بالا برم[خجالت].....شاید افاقه کرد

رضا

راستشو بخوای در پشت ظاهر آروم و دوست داشنیم.... گاهی اوقات بدجور اعصاب مصابم می ریزه به هم! رفتم دکتر گفت باید یه جوری انرژیتو تخلیه کنی... یهو یاد تو و اون قضیه آینه هه و این حرفا افتادم..... می گما...تدریس خصوصی قبول می کنی؟!!.... اگه نه برم مث اون کراکیا از در و دیوار پارک بالا برم[خجالت].....شاید افاقه کرد