صبح که از خواب بلند می شوم کلی باید فکر کنم که بر اساس جاهایی که قرار است بروم چه لباسی بپوشم.بعضی وقت ها هم مجبور می شوم که یک دست کامل لباس با خودم ببرم و بعد از تمام شدن ساعت کاری لباس هایم را عوض کنم... تازه موضوع وقتی جالب تر می شود که در برخورد با هر آدم و شخصیتی یک لحن خاص باید داشته باشی و در رفتارت خود سانسوری کنی.

گاهی که در آیینه به خودم نگاه می کنم با آن مقنعه گیپ و صورت بی آرایش ولب هایی که می ترسند به خنده باز شونداز همه چیز لجم می گیرد پس کی باید خودم باشم اصلا خود واقعی من چه شکلی است اگر دوباره او را ببینم  می شناسم چرا باید تحت فشار یک سیستم مجبور باشیم از صبح تل شب رنگ عوض کنیم و فیلم بازی کنیم ...مگر توان هر آدمی چقدر است.

این روزها اگر کمی با دقت به دوستان و همکارانت نگاه کنی همه از درد جسمی و روحی می نالند همگی پژمرده و ناراضی هستند و افسردگی جزئی از ذات آنها شده است.و حقیقت این است که ظرفیت هر آدمی اندازه ای دارد و این خود نبودن ها ما را تبدیل به انسان های مسخ شده ای کرده است که برای انجام هر کاری باید به عنصر ریا پناه ببریم و این تازه آغاز ماجرا است....

/ 6 نظر / 14 بازدید
سام

دوست داشتم کل وبلاگم رو به عنوان نظر اینجا بگذارم اما حیف که جا نمیشه.

کسی این نزدیکی ها

ترسیدن نتایج دیگری هم در بردارد. فقط یک عاشق تمام عیار نمی ترسد و عشق از نظر من یک حماسه است. کار همان کسی است که می گوید. : " اگر صد لشگر از خوبان به قصد دل کمین سازند _ بحمدالله و المنه بتی لشگر شکن دارم " بت لشگر شکن را باید یافت

سميرا

من درد مشتركم ....مرا فرياد كن... خوبي عزيز جان؟ خبري از خودت بده

مهنوش

سلام اين مدت که نوشته هاتو نخوندم کلی فرق کرده والبته کلی قدغن تر شده.مواظبه خودت باش دختر

شفق

خوب يه راه حل اينه که همين شيوه ريا رو آدم ادامه بده! راه حل ديگه اينه که ادامه نده! اما تبعاتش با خودشه